علی دلفی
لحظات خوبی را برای شما آرزومندیم.,, خوش آمدید,, ما را از نظرات ارزشمند خود مطلع کنید
img
درباره سایت
مشاهده مطالب سایت

درباره سایت

درباره ما

پروردگارا از تو سپاسگزارم که عقلی سالم به من عطا کرده ای که با آن بتوانم راه درست را از نادرست تشخیص بدهم. خداوندا همانطور که راه درستم را به من نشان داده ای از تو میخواهم مرا حفظ کنی که حاشیه های راه باعث لیز خوردنم نشوند. خدایا : نمیگویم دستم را بگیر ؛ سالهاست گرفته ای و من نادان بوده ام. الهی... کمکم کن راه حقیقی را دریابم. کمکم کن در راهی قرار بگیرم که جز خوبی چیز دیگری انجام ندهم. و بار الهی کمکم کن برای جامعه ام فردی مفید باشم...
وبلاگ علی دلفی در 20 اسفند 1392 از علی دلفی ساخته و منتشر شد. که در آن مطالبی همچون ؛ داستان ، فیلم ، صوت ، تصویر (عکس) ، شعر ، طنز ، و مطالبی دیگر ثبت شده اند.
این وبلاگ تا روز 27 بهمن 1395 همچنان کار خود را اینگونه ادامه داده بود. وبعد از آن با اتصال دامنه ی IR به سایت تبدیل شد و کارش را گسترش داد.
امیدوارم در وب سایت من لحظات خوبی را سپری کنید...
مدیر سایت
img img img
سخن روز
بزرگترین عیب برای دنیا همین بس که بی‌وفاست.
‐ حضرت علی علیه‌السلام
خداوندا مرا از کسانی قرار دِه که دنیاشان را برای دینشان میفروشند نه دینشان را برای دنیاشان.
‐ دکتر علی شریعتی
آدمی ساخته‌ی افکار خویش است فردا همان خواهد شد که امروز می‌اندیشیده است.
‐ مترلینگ

امکانات سایت



مطالب سایت

img img img
پنجشنبه 1394/08/28 ساعت 00:07

از اینکه وب سایتم را برای بازدید انتخاب کردید بسیار سپاسگذارم.

امید وارم که لحظات خوبی در آن سپری کنید و با نظرات خوبتون ما را خوشحال نمایید.
بازدید کننده گرامی از این پس میتوانید از طریق آدرس alidelphi.ir به این صفحه دسترسی داشته باشید.


عکس نوشته فارسی و عربی ؛ ما را در پیام رسان ایتا دنبال کنید.

                    

پنجشنبه 1393/09/6 ساعت 14:20

فقیری بدهکار را به زندان بردند. او بسیار پرخُور  بود و غذای همه زندانیان را می‌دزدید و می‌خورد. زندانیان از دست او رنج می‌بردند و غذای خود را پنهانی می‌خوردند.

روزی آنها به زندان‌بان گفتند: به قاضی بگو این مرد خیلی ما را آزار می‌د‌هد غذای 10 نفر را می‌خورد گلوی او مثل تنور آتش است سیر نمی‌شود. یا او را از زندان بیرون کنید، یا غذا را زیادتر بدهید.

پنجشنبه 1393/09/6 ساعت 14:10

وقتی بارونی چشمام تو کجایی؟ 

تک و تنها مونده دستام تو کجایی؟ 

وقتی پـرپـر می زنه این دل زارم 

ساکت و خاموش لبهام تو کجایی؟ 

وقتی بی تو نازنین بی همنشین و 

گوشه گیری تک وتنهام تو کجایی؟ 

وقتی بغض تو گلوم و گونه هام خیس 

یه نوازشگرو می خوام تــو کجایی؟ 

چشمای تو یه فانوس همیشه روشن 

وقتی سوت و کوره شبهام تو کجایی؟ 

وقتی من با هر نفس لحظه به لحظه 

تو رو عاشقونه می خوام تو کجایی؟

شعر،
سه شنبه 1393/09/4 ساعت 18:00
دوشنبه 1393/09/3 ساعت 13:46






سه شنبه 1393/08/27 ساعت 15:18

یک شبی مجنون نمازش را شکست

بی وضو در کوچه لیلا نشست

سجده ای زد بر لب در گاه او

پر ز لیلا شد دل پر آه او

گفت یا رب از چه خوارم کرده ای

بر صلیب عشق دارم کرده ای

جام لیلا را به دستم داده ای

واندر این بازی شکستم داده ای

نشتر عشقش به جانم میزنی

دردم از لیلاست آنم میزنی

خسته ام زین عشق دل خونم مکن

من که مجنونم تو مجنونم مکن

مرد این بازیچه دیگر نیستم

این تو ولیلای تو من نیستم

گفت ای دیوانه لیلایت منم

در رگ پیدا و پنهانت منم

سالها با جور لیلا ساختی

من کنارت بودم و نشناختی

عشق لیلا در دلت انداختم

قمار عشق را یکجا باختم

کردمت آواره صحرا نشد

گفتم عاقل میشوی اما نشد

سوختم در حسرت یک یا ربت

غیر لیلا بر نیامد از لبت

روز وشب او را صدا کردی ولی

دیدم امشب با منی گفتم بلی

مطمئن بودم به من سر میزنی

در حریم خانه ام در میزنی

حال این لیلا که خوارت کرده بود

درس عشقش بیقرارت کرده بود

مرد راهش باش تا شاهت کنم

صد چو لیلا کشته در راهت کنم

شعر،
img