علی دلفی
لحظات خوبی را برای شما آرزومندیم.,, خوش آمدید,, ما را از نظرات ارزشمند خود مطلع کنید
img
درباره سایت
مشاهده مطالب سایت

درباره سایت

درباره ما

پروردگارا از تو سپاسگزارم که عقلی سالم به من عطا کرده ای که با آن بتوانم راه درست را از نادرست تشخیص بدهم. خداوندا همانطور که راه درستم را به من نشان داده ای از تو میخواهم مرا حفظ کنی که حاشیه های راه باعث لیز خوردنم نشوند. خدایا : نمیگویم دستم را بگیر ؛ سالهاست گرفته ای و من نادان بوده ام. الهی... کمکم کن راه حقیقی را دریابم. کمکم کن در راهی قرار بگیرم که جز خوبی چیز دیگری انجام ندهم. و بار الهی کمکم کن برای جامعه ام فردی مفید باشم...
وبلاگ علی دلفی در 20 اسفند 1392 از علی دلفی ساخته و منتشر شد. که در آن مطالبی همچون ؛ داستان ، فیلم ، صوت ، تصویر (عکس) ، شعر ، طنز ، و مطالبی دیگر ثبت شده اند.
این وبلاگ تا روز 27 بهمن 1395 همچنان کار خود را اینگونه ادامه داده بود. وبعد از آن با اتصال دامنه ی IR به سایت تبدیل شد و کارش را گسترش داد.
امیدوارم در وب سایت من لحظات خوبی را سپری کنید...
مدیر سایت
img img img
سخن روز
بزرگترین عیب برای دنیا همین بس که بی‌وفاست.
‐ حضرت علی علیه‌السلام
خداوندا مرا از کسانی قرار دِه که دنیاشان را برای دینشان میفروشند نه دینشان را برای دنیاشان.
‐ دکتر علی شریعتی
آدمی ساخته‌ی افکار خویش است فردا همان خواهد شد که امروز می‌اندیشیده است.
‐ مترلینگ

امکانات سایت

مطالب سایت

img img img
چهارشنبه 1393/07/9 ساعت 13:59

دیالوگی بین یک پسر جوان ویک روحانی

پسر جوان: سلام حاج آقا،ببخشید مزاحم شدم.میشه یه سؤال خواص بپرسم؟

حاج آقا: سلام عزیزم،بپرس.

پسر: دوست دختر اشکال داره؟

ح: نه خیلی هم خوبه.اگه دختر خوبی سراق داری از دستش نده.

پ: حاج آقا جدی میگم، درست جواب بدید.

ح: منم جدی میگم اصلا خدا جنس دختر و پسر برای هم جذاب آفریده که به هم علاقه مند بشن و از هم لذت ببرن .

پ: پس من با مجوز شما فردا میرم با یک دختر دوست میشم ها،ok؟!

ح: خیلی خوبه، اگه لازم شد خودم هم کمکت می کنم.

پ: ایول حاج آقا، دمتون گرم،اصلا فکر نمیکردم اینقدر پایه باشین!

ح: حالا کجاشو دیدی! البته اگه میخوای با مجوز من بری، لطفاً همون جوری که من میگم اقدام کن.

پ: چشم حاج آقا، خیلی با حالی!

ح: حالا کسی رو هم سراق داری برای خودت؟

پ: راستش یک نفر هست که ازش خوشم اومده. 

ح: به به مبارکه. پس زود باش که طرف از دست نره! 

پ: چکار کنم؟خودتون گفتید همه اقدامات با هماهنگی شما باشه!

ح: تلفن بزن به خونه طرف وبا مادرش یا پدرش قرار خواستگاری رو بزار

پ: حاج آقا سر کارمون گذاشتی؟! من فقط میخوام باهاش دوست بشم. نه عشقی در کاره ونه ازدواج.مثل یک دوست.

ح: یعنی چه جوری؟

پ: مثل همه دوستای دیگه ام. 

ح: پسرا؟

پ: بله 

ح: یعنی اصلاً جنسیت در کار نیست؟

پ: نه باورکنید اصلاً نیست.فقط یک رابطه عاطفی و دوستانه است. برای مثلاً درد دل کردن و...

ح: باور میکنم البته در یک صورت.

پ: چی؟

ح: این دوست رو که فقط برای عواطف و دوستی میخوای و توجهی هم به جنسیتش نداری از بین پر ها انتخاب کنی.

پ: آخه نمیشه که...

ح: چرا نمیشه اتفاقاً چون پسر هستن بیشتر هم درکت می کنن.

پ: نه حاج آقا دختر خیلی عاطفی تره!

ح: پس جنسیت هم مهمه!

پ: یعنی میخوایین بگین من قصدم شهوت رانی با دختر مردمه؟

ح: نه عزیزم من چند ساله که میشناسمت و میدونم پسر پاکی هستی فقط میخواستم بدونی و بدونم که اون چیزی که تو میخوای فرا تر از یک دوست معمولیه،چیزی میخوای که به خصوصیات زنانه و دخترانه مربوط میشه و توی پسر ها پیداش نمی کنی و مطمئن هستم تمایل جنسی به معنای خاصش منظور تو نیست.درسته؟

پ: بله

ح: پس حالا از اول بپرس تا جواب بدم.

پ: دوستی با دختر بدون دید جنسی و شهوت اشکالی داره؟

ح: جواب چجور میخوای؟شرعی؟ عقلی؟ روان شناسی؟ اجتماعی؟ و...

پ: یک جواب میخوام که قانع بشم، آخه خیلی از هم کلاسیام دوست دختر دارن و به نظر میاد هیچ مشکلی ندارن ومن احساس کمبود دارم. آخه من که نمی فهمم چند دقیقه در روزپیامک زدن وچند دقیقه صحبت کردن با یک دختر چه مشکلی برای من میتونه ایجاد کنه؟

ح: نظر خودت چیه؟

پ: نمیدونم واقعا گیجم. از یک طرف خیلی هارو میبینم که اینجور رابطه رو دارن و هیچ مشکلی هم ندارن. واز طرفی دیگر خیلی ها هم که آدم های با سوادی هستن و من قبولشون دارم. با این کارها مخالفن. ولی واقعاً نمی تونم قبول کنم که خدا از لذت بردن من (که به هیچ کسی هم آسیب نمیزنه) ناراحت بشه.

ح: به نظرت کی میتونه حرف آخر رو بزنه؟

پ: شما بگید.

ح: اگه تو یک وسیله برقی گرون قیمت و حساس بخری،از کجا میفهمی که چطور باید ازش استفاده کنی که آسیبی نبینه و بهترین کارآیی رو داشته باشه ؟

پ: از کاتالوگش.

ح: کاتالوگش رو کی مینویسه؟

پ: کارخونه سازنده اش.

ح: وقتی تو اون جنس رو خریدی و پولش رو دادی، چه دلیلی داره که کارخونه تورو امر ونهی کنه و از بعضی استفاده ها منعت کنه وتو چرا باید به دفترچه راهنمایی که کارخونه نوشته عمل کنی ؟

پ: سودش به خودم میرسه چون اگه به دفترچه عمل نکنم خودم ضرر میکنم.

ح: قبول داری که دستورات سازنده هر وسیله در واقع دستور به تونیست بلکه خبر دادن به تو از یک واقعیت هایی درباره ی وسیله ای هست که مالکش هستی؟

پ: بله کاملاً.

ح: پس ببین نظر سازنده ات چیه. هرجا خدا میگه این کار واجبه یعنی برای اینکه جسم وروحت بهترین کارآیی و کم ترین آسیب رو داشته باشه این کار ضروریه و اگه میگه این کار حرومه یعنی این کار باعث آسیب به جسم یا روحت میشه. وگرنه خدا نه فقط از لذت بردن انسان از جنس مخالفش ناراحت نمیشه بلکه همون جوری که گفتم، اصلاً مرد وزن برای هم جذاب آفریده که از هم لذت ببرن.

پ: پس به نظر شما این کار اشکال داره؟

ح: به نظرمن، نه. به نظر سازنده من وتو.

پ: میشه بگین چه ضرری داره؟ آخه من که فقط یک رابطه عاطفی ودوستی میخوام!

ح: البته رابطه ای که فقط با یک جنس مخالف حاصل میشه.

پ: اگه خدا این دوستی رو منع کرده پس به این نیاز من چه جوابی میده؟

ح: ازدواج.

پ: حالا کو تا ازدواج؟

ح: بله قبوله که فاصله بلوغ جنسی تا ازدواج خیلی زیاده اما اگه بخوای از ازدواجت لذت کامل رو ببری باید این دوره محرومیت رو تحمل کنی.

پ: چه ربطی داره؟این دوستی برای ارضای عواطفه و ازدواج برای ارضای خیلی چیزای دیگه. من تا زمانی که بتونم ازدواج کنم با یک نفر دوست هستم که آرامش داشته باشم.

ح: یعنی بعد از ازدواج آرامش نمیخوای؟ 

پ: چرا.

ح: از همسرت یا بازم از دوست دیگه که کسی غیر از همسرت باشه؟

پ: نه دیگه، ما از اوناش نیستیم. اون موقع فقط همسر.

ح: اصطلاح بیسکویت قبل از غذا رو شنیدی؟

پ: منظورتون چیه؟

ح: یک روز مثلاً ساعت12 ظهر میری خونه وگرسنه ای اما به دلایلی قراره ساعت یک غذا بخوری. اگه تا قبل از غذا بخوای یک کیک یا بیسکویت یا شیرینی یا... بخوری، مامانت چه عکس العملی نشون میده؟ 

پ: میزنه توی سرم و میگه یکم جلوی اون شکمتو بگیری نمی میری که! صبر کن یه ساعت دیگه غذا میارم.

ح: مامانت از گرسنگی تو لذت میبره یا از خوردن تو ناراحت میشه؟ 

پ: هیچ کدوم.فقط میخواد اشتهام کم نشه و غذام رو کامل وبا لذت بخورم. 

ح: دوست دختر قبل از ازدواج هم حکم همون بیسکویت قبل از غذا رو داره!!هر قدر ازش لذت ببری به همون مقداراز لذت ارتباطتت با همسرت کم میشه حتی اگه این لذت بردن فقط در حد حرف زدن باشه. یا دست دادن یا... 

پ: تا حالا اینجوری نگاش نکرده بودم.

ح: یک جمله هم بگم شاید خیالت راحت تر بشه. 

امیر المؤمنین علی (علیه السلام) می فرمایند: برای هر کسی مقدار خاصی روزی مشخص شده (که البته راه هایی برای افزایش اون هست)و اگه کسی بخواد از راه حرام به روزی بیشتری برسه،به همون مقدار از حلالش کم میشود. لذت هم یکی از روزی های ماست. اگه قراره تو در عمرت100 واحد لذت ببری، میتونی همه اش رو از همسرت ببری و میتونی 10 یا 20 یا 50 تاش رو از بیسکویت قبل از غذا ببری وبقیه اش رو با همسر آینده ات. به نظرت تو کدوم حالت زندگیت گرم تره ؟

حالا بیایید به جای پسر دختر بزاریم و متن رو برای دختران بسازیم تا دختران هم مطلب رو درک کنند.

سه شنبه 1393/07/8 ساعت 16:00

زنی از خـا نه بیـرون آمد و سـه پیـرمـرد  را با چهـره های زیبا جلوی در دید.به آن ها گفت: « من شما را نمی شناسـم ولی فکـر می  کنم گرسنه باشیـد، بفرمائیـد داخـل تا چیـزی برای خوردن به شما بدهـم.»

آن ها  پرسیـدند:« آیا شوهـرتان خـانه است؟»

زن گفت: « نه، او به دنبـال کاری بیـرون از خـانه رفتـه.»

آن ها گفتنـد: « پـس ما نمی توانیـم وارد شویم منتظـر می مانیـم.»

عصـر وقتی شوهـر به خـانه برگشت، زن ماجـرا را برای او تعـریف کرد.

شوهـرش به او گفت: « برو به آن ها بگو شوهـرم آمـده، بفرمائیـد داخـل.»

زن بیـرون رفت و آن ها را به خـانه دعوت کرد. آن ها گفتنـد: « ما با هـم داخـل خـانه نمی شویم.»

زن با تعجب پرسیـد: « چـرا!؟» یکی از پیـرمردها به دیگـری اشاره کرد و گفت:« نام او ثروت است.» و به پیـرمرد دیگـر اشاره کرد و گفت:« نام او موفقیت است. و نام من عشق است، حالا انتخـاب کنیـد که کدام یک از ما وارد خـانه شما شویم.»

زن پیش شوهـرش برگشت و ماجـرا را تعریف کرد. شوهـر گفت:« چه خوب، ثروت را دعوت کنیـم تا خـانه مان پر از ثروت شود! » ولی همسـرش مخـالفت کرد و گفت:« چـرا موفقیت را دعوت نکنیـم؟»تا همیشـه در کارها موفق شویم.

فـرزند خـانه که سخنـان آن ها را می شنیـد، پیشنهـاد کرد:« بگـذارید عشق را دعوت کنیـم تا خـانه پر از عشق و محبت شود.»

مـرد و زن هـر دو موافقت کردند. زن بیـرون رفت و گفت:« کدام یک از شما عشق است؟ او مهمان ماست.»

عشق بلنـد شد و ثروت و موفقیت هـم بلنـد شدند و دنبال او راه افتـادند. زن با تعجب پرسیـد:« شما دیگـر چـرامی آییـد؟»       

پیـرمردها با هـم گفتنـد:« اگر شما ثروت را دعوت می کردید، عشق وموفقیت  نمی آمـدند و اگر موفقیت رادعوت می کردید،عشق وثروت نمی آمـدند. ولی هـرجا که عشق است ثروت و موفقیت هـم هست!

آری... با عشق هـر آنچـه که می خواهیـد می توانیـد به دست آورید.!

سه شنبه 1393/07/8 ساعت 16:00

در زمان های بسیار قدیم وقتی هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود؛فضیلت ها و تباهی ها در همه جا شناور بودند آن ها از بی کاری خسته وکسل شده بودند.

روزی همه فضائل و تباهی ها دور هم جمع شدند خسته تر وکسل تر از همیشه.ناگهان زکاوت ایستاد وگفت:بیایید یک بازی کنیم. مثلا قایم باشک؛همه از این پیشنهاد شاد شدند ودیوانگی فورا فریاد زد... من چشم میگذارم.و از آنجایی که هیچکس نمیخواست دنبال دیوانگی برود.همه قبول کردند او چشم بگذارد.وبه دنبال آنها بگردد.

دیوانگی جلوی درختی رفت و چشم هایش را بست و شروع به شمردن کرد.

یک...دو...سه...چهار...همه رفتند تا جایی پنهان شوند.

لطافت خود را به شاخ ماه آویزان کرد.

خیانت داخل انبوهی از زباله پنهان شد.

اصالت در میان ابرها مخفی گشت.

هوس به مرکز زمین رفت.

دروغ گفت زیر سنگی میروم اما به ته دریا رفت.

طمع داخل کیسه ای که دوخته بود مخفی شد.

و دیوانگی مشغول شمردن بود. هفتاد و نه...هشتاد...هشتاد و یک. همه پنهان شده بودند به جز عشق که همواره مردد بود و نمیتوانست تصمیم بگیرد. وجای تعجب هم نیست چون همه میدانیم پنهان کردن عشق مشکل است.

در همین حال دیوانگی به پایان شمارش می رسید...نود و پنج..نود و شش...نود و هفت...هنگامی که دیوانگی به صد رسید؛عشق پرید ودر بوته گل رز پنهان شد.

دیوانگی فریاد زد دارم میام دارم میام.اولین کسی را که پیداش کرد تنبلی بود؛زیرا تنبلی تنبلی اش آمده بود جایی پنهان نشده.ودومی لطافت را یافت که به شاخ ماه آویزان بود.

دروغ ته دریا هوس در مرکز زمین اصالت میان ابرها یکی یکی همه را پیدا کرد جز عشق!!

او از یافتن عشق نا اُمید شده بود.حسادت در گوش های دیوانگی زمزمه کرد: تو فقط باید عشق را پیدا کنی و او پشت بوته گل رُز است.دیوانگی شاخه چنگک را از درخت کند و با شدت و هیجان زیاد آن را در بوته گل رُز فرو کرد.و دوباره تکرار کرد تا با صدای ناله ای متوقف شد. عشق از پشت بوته بیرون آمد.با دست هایش صورت خود را پوشانده بود. و از میان انگشتانش خون بیرون میزد شاخه ها به چشمان عشق فرو رفته بودند و او نمی توانست جایی را ببیند. او کور شده بود. دیوانگی گفت: من چه کردم؟چگونه میتوانم تو را درمان کنم

عشق پاسخ داد: تو نمی توانی مرا درمان کنی،اما اگر می خواهی کاری بکنی؛ راهنمای من باش

و اینگونه شد که از آن روز به بعد عشق کور است و دیوانگی همواره در کنار اوست...

سه شنبه 1393/07/8 ساعت 11:50

شعر،
پنجشنبه 1393/07/3 ساعت 21:53

روزی روزگاری تاجر ثروتمندی بود که4زن داشت.

زن چهارم را از همه بیشتر دوست داشت. و او را مدام به خریدن جواهرات گران قیمت وغذاهای خوشمزه خوشحال میکرد.بسیار مراقبش بودو بهترین چیزها را به او میداد.

زن سومش را هم خیلی دوست داشت وبه او افتخار میکرد.

اگرچه واهمه شدیدی داشت که روزی او تنهایش بگذارد.

واقعیت این است که او زن دومش را هم بسیار دوست داشت.

او زنی بسیار مهربان بود که دائماً نگران ومراقب همسرش بود.

مرد در هر مشکلی به او پناه میبرد و او نیز به تاجر کمک میکرد تا گره کارش بگشاید و از مخمصه بیرون بیاید.

اما زن اول مرد،زنی بسیار وفادار و توانا بود که در حقیقت عامل اصلی ثروتمند شدن او و موفق بودنش در زندگی بود که اصلا مورد توجه مرد نبود. با اینکه از صمیم قلب عاشق شوهرش بود اما مرد تاجر به ندرت وجود او را در خانه ای که تمام کارهایش را با او بود حس میکرد و تقریباً هیچ توجهی به او نداشت.

روزی مرد احساس مریضی کرد و قبل از آنکه دیر شود فهمید که به زودی خواهد مُرد. به دارایی زیاد و زندگی مرفه خود اندیشید وبا خود گفت:"من اکنون 4زن دارم،اما اگر بمیرم دیگر هیچ کسی را نخواهم داشت و تنها و بیچاره خواهم شد"! بنابراین تصمیم گرفت با زناش حرف بزند وبرای تنهایی اش فکری بکند.

اول از همه سراق زن چهارمش رفت وگفت:"من تو را بیشتر از همه دوست دارم وبیشتر از همه به تو توجه کرده ام و انواع راحتی ها را برایت فراهم کرده ام، حالا در برابر این همه محبت من آیا در مرگ با من همراه میشوی تا تنها نمانم؟؟" زن با سرعت گفت:"هرگز" و مرد را رها کرد.

ناچار با قلبی که به شدت شکسته بود نزد زن سوم رفت وگفت:"من در زندگی تو را بیشتر دوست داشتم آیا در این سفر همراه من خواهی آمد؟"زن گفت:"البته که نه! زندگی در اینجا بسیار خوب است. تازه من بعد از تو میخواهم دوباره ازدواج کنم" قلب مرد یخ کرد.

مرد تاجر به زن دوم رو آورد وگفت:"تو همیشه به من کمک کرده ای . این بار هم به کمکت نیاز شدیدی دارم شاید تو از همیشه میتوانی در مرگ همراه من باشی؟؟"زن گفت:"این بار با دفعات دیگر فرق دارد. من نهایتاً میتوانم تا گورستان همراه جسم بی جان تو بیایم اما در مرگ،...متأسفم"!گویی صاعقه ای به قلب مرد آتش زد.

در همین حین صدایی او را به خود آورد:"من با تو میمانم،هرجا که بروی"تاجر نگاهش کرد،زن اول بود که پوست واستخوان شده بود.انگار سوءتغذیه،بیمارش کرده باشد.غم سراسر وجودش را تیره و نا خوش کرده بود و هیچ زیبایی و نشاطی برایش باقی نمانده بود.تاجر سرش را به زیر انداخت و آرام گفت:"باید آن روزهایی که میتونستم به تو توجه میکردم و مراقبت بودم..."


در حقیقت همه ما چهار زن داریم!


الف: زن چهارم بدن ماست که مهم نیست چقدر زمان و پول صرف زیبا کردن او بکنیم وقت مرگ،اول از همه او ما را ترک می کند.


ب: زن سوم دارایی های ماست.هر چقدر هم برایمان عزیز باشند وقتی بمیریم به دست دیگران خواهد افتاد.


ج: زن دوم که خانواده و دوستان ما هستند.هر چقدر هم صمیمی و عزیز باشند، وقت مردن نهایتاً تا سر مزارمان خواهند ماند.


د: زن اول که روح ماست.غالباً به آن بی توجهیم و تمام وقت خود را صرف تن وپول و دوست میکنیم.او ضامن توانمندیهای ماست. اما ما ضعیف و در مانده رهایش کرده ایم تا روزی که قرار است همراه ما باشد،اما دیگر هیچ قدرت و توانی برایش باقی نمانده است.

img