علی دلفی
لحظات خوبی را برای شما آرزومندیم.,, خوش آمدید,, ما را از نظرات ارزشمند خود مطلع کنید
img
درباره سایت
مشاهده مطالب سایت

درباره سایت

درباره ما

پروردگارا از تو سپاسگزارم که عقلی سالم به من عطا کرده ای که با آن بتوانم راه درست را از نادرست تشخیص بدهم. خداوندا همانطور که راه درستم را به من نشان داده ای از تو میخواهم مرا حفظ کنی که حاشیه های راه باعث لیز خوردنم نشوند. خدایا : نمیگویم دستم را بگیر ؛ سالهاست گرفته ای و من نادان بوده ام. الهی... کمکم کن راه حقیقی را دریابم. کمکم کن در راهی قرار بگیرم که جز خوبی چیز دیگری انجام ندهم. و بار الهی کمکم کن برای جامعه ام فردی مفید باشم...
وبلاگ علی دلفی در 20 اسفند 1392 از علی دلفی ساخته و منتشر شد. که در آن مطالبی همچون ؛ داستان ، فیلم ، صوت ، تصویر (عکس) ، شعر ، طنز ، و مطالبی دیگر ثبت شده اند.
این وبلاگ تا روز 27 بهمن 1395 همچنان کار خود را اینگونه ادامه داده بود. وبعد از آن با اتصال دامنه ی IR به سایت تبدیل شد و کارش را گسترش داد.
امیدوارم در وب سایت من لحظات خوبی را سپری کنید...
مدیر سایت
img img img
سخن روز
بزرگترین عیب برای دنیا همین بس که بی‌وفاست.
‐ حضرت علی علیه‌السلام
خداوندا مرا از کسانی قرار دِه که دنیاشان را برای دینشان میفروشند نه دینشان را برای دنیاشان.
‐ دکتر علی شریعتی
آدمی ساخته‌ی افکار خویش است فردا همان خواهد شد که امروز می‌اندیشیده است.
‐ مترلینگ

امکانات سایت

مطالب سایت

img img img

در شهری زنی بسیار زیبا رو بود که شوهری (بی غیرت) داشت.
زن روزی خودش را آرایش کرد و به شوهر بی غیرتش گفت: آیا کسی هست که منو ببینه و در فتنه واقع نشه؟
شوهر گفت: بله یک نفر بنام عبید که بسیار انسان عابدیست.
زن گفت: حالا ببین چجوری وسوسه اش میکنم و در فتنه می اندازمش
زن به نزد عبید رفت و چادرش را از چهره اش کنار زد ، مثل اینکه تکه ای از ماه در صورت این زن گذاشته بودن و عبید را بسوی خودش دعوت کرد
عبید گفت: باشه من قبول میکنم که باتو باشم اما چند سوال دارم و دوست دارم با من صادق باشی اگر صادق بودی قبول است ، آن زن گفت:باشه درست جواب میدم 
عبید گفت: اگر الان عزرائیل برای بیرون آوردن روحت بیاد آیا در آن حالت نزع روح دوست داری بامن مشغول باشی؟زن گفت: نه به خدا ،
عبید گفت اگر تو را در قبر گذاشتن و منکر و نکیر برای سوال و جواب پیشت آمدند در آن حالت دوست داری با من باشی؟ زن گفت: نه به خدا،
عبید گفت: اگر قیامت برپاشد و تو نمی دانستی که پرونده اعمالت به دست راستت می دهند یا دست چپت آیا در آن حالت باز دوست داشتی با من مشغول باشی؟ زن گفت: نه به خدا
عبیدگفت: اگر ترازوی اعمال گذاشتند و تو نمی دانستی که اعمال خوبت بیشتر میشود یا اعمال بدت ! آیا در آن حالت باز دوست داشتی که با من مشغول گناه باشی؟ زن گفت: نه به خدا
عبید گفت: اگر در مقابل خدا قرار گرفتی و خداوند با تو صحبت می کرد ،آیا باز هم دوست داشتی با من باشی ؟ زن گفت نه والله
عبید گفت: وقتی مردم از روی پل صراط رد میشدند و تو نمی دانستی که آیا میتونی رد بشی یانه؟ آیا باز هم دوست داشتی بامن مشغول گناه باشی ، زن گفت نه به خدا دیگه نگو ، 
عبید گفت : راست گفتی و آن زن به خانه رفت و به شوهرش گفت هم من بد کردم هم تو و زن توبه کرد واز عبادت کاران بزرگ شد .

پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمودند:


قالَ اللّه‏ُ عَزَّ و َجَلَّ... اِذا قالَ العَبدُ: «بِسمِ اللّه‏ِ الرَّحمنِ الرَّحیمِ» قالَ اللّه‏ُ ـ جَلَّ جَلالُهُ ـ : بَدَاَ عَبدى بِاسمى، وَ حَقٌّ عَلَىَّ اَن اُتـَمِّمَ لَهُ اُمورَهُ و اُبارِكَ لَهُ فى اَحوالِهِ؛
                     

خداوند می فرماید: «... هرگاه بنده بگوید: بسم اللّه‏ الرحمن الرحیم، خداى متعال مى‏گوید: بنده من با نام من آغاز كرد. بر من است كه كارهایش را به انجام رسانم و او را در همه حال، بركت دهم».


امالی(صدوق) ص 1774 - عیون اخبار الرضا ج 1 ، ص  300 ، ح 59



 إِذَا وُضِعَتِ الْمَائِدَةُ حَفَّتْهَا أَرْبَعَةُ آلَافِ مَلَكٍ فَإِذَا قَالَ الْعَبْدُ بِسْمِ اللَّهِ قَالَتِ الْمَلَائِكَةُ بَارَكَ اللَّهُ عَلَیْكُمْ فِی طَعَامِكُمْ ثُمَّ یَقُولُونَ لِلشَّیْطَانِ اخْرُجْ یَا فَاسِقُ لَا سُلْطَانَ لَكَ عَلَیْهِم‏

هرگاه سفره پهن مى‏ شود، چهار هزار فرشته در اطراف آن گرد مى ‏آیند. چون بنده بگوید: «بسم اللّه‏» فرشتگان مى ‏گویند: «خداوند، به غذایتان بركت دهد!» سپس به شیطان مى‏ گویند: «اى فاسق! بیرون شو. تو بر آنان، راه تسلّط ندارى».

كافى(ط-الاسلامیه) ج 6، ص 292، ح1

لا یُرَدُّ دُعاءٌ أَوَّلُهُ بِسْمِ اللّهِ الرَّحمنِ الرَّحیمِ؛

دعایى كه با بسم اللّه‏ الرحمن الرحیم شروع شود، رد نمى‏ شود.

الدعوات(راوندی) ص 52 ، ح 131

مَن رَفَعَ قِرطاسا مِنَ الأْرضِ مَكتوبا عَلَیهِ بِسمِ اللّهِ الرَّحمنِ الرَّحیمِ إجلالاً لِلّهِ و لاِسْمِهِ عَنْ أن یُداسَّ كانَ عِندَ اللّه‏ِ مِنَ الصِّدِّیقینَ و خُفِّفَ عَن والِدَیهِ و إن كانا مُشرِكَینِ؛

هر كس كاغذى را كه روى آن بسم اللّه‏ الرحمن الرحیم نوشته شده است از روى زمین بردارد و این كار براى بزرگداشت خداوند و جلوگیرى از اهانت به نام او باشد، نزد خداوند از صدیقین به‏شمار مى‏رود و از بار گناه پدر و مادرش برداشته خواهد شد، حتى اگر مشرك باشند.

مجموعه ورام ج 1 ، ص 32

 إِذَا قَالَ الْعَبْدُ عِنْدَ مَنَامِهِ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ-  یَقُولُ اللَّهُ مَلَائِكَتِی اكْتُبُوا نَفَسَهُ إِلَى الصَّبَاحِ.

هر گاه بنده‏اى هنگام خوابش، بسم اللّه‏ الرحمن الرحیم بگوید، خداوند به فرشتگان مى‏ گوید: به تعداد نفس‏هایش تا صبح برایش حسنه بنویسید.

بحار الانوار(ط-بیروت) ج 89 ، ص 258


روزی روزگاری دختری 7 ساله به همراه مادرش در شهری کوچک زندگی می کردند. که بسیار فقیر بودند و از نواختن ساز سنتور در گوشه خیابان برای مردم پول کمی به دست می آوردند. آن ها در گوشه ای از خیابان چادر زده بودن و غذایشان چیزی جز نان خالی نبود.

 ولی دخترک هر شب با رویای اینکه در خانه ای زیبا زندگی میکند و غذاهای خوب می خورد به خواب فرو می رفت. مادر همیشه می گفت : دخترم چرا این فکر ها را می کنی؟ این اتفاق هرگز نیفتاده و بعد از این هم نمی افتد. ولی دخترک با اطمینان می گفت : مادرم شما اشتباه می کنید من کودکی هستم با دلی پاک و هر چه از خدا بخواهم به من می دهد و سپس با چشمانی  پر از اشک رو به آسمان می کرد و می گفت : خدای بزرگ مگر تو در کتابت نگفته ای که کودکان هیچ گناهی ندارند و قلبشان پاک است و هر آنچه از من بخواهند برآورده خواهد شد پس کجایی ای خدای بزرگ چرا جوابم را نمی دهی؟ ناگهان صدای رعد و برق مهیبی آمد و باران شدیدی سر گرفت مادر با غصه گفت : این هم جواب خدا به تو عزیزم! سریع تر به زیر چادر بیا. دخترک گفت : نه این جواب خدا نیست من منتظرم تا صدای خودش را بشنوم.

صبح روز بعد دخترک که همیشه در حال اندیشیدن به فکر های زیبا و قشنگ بود، از چادر درآمد و با آقایی بسیار محترم رو به رو شد مرد از دخترک خواست تا مادرش را صدا کند. مرد پس از سلام و علیک با مادر دخترک گفت : ما از طرف شهرداری طرحی را اجرا می کنیم و خانه های رایگان در اختیار خانم ها ی بی سرپرست قرار میدهیم آن ها میتوانند در موسسه های وابسته به شهرداری کار کنند و خرج زندگی خود را به دست آورند مادر در حالی که از خوشحالی و تعجب اشک در چشمانش جمع شده بود با صدایی لرزان گفت: خانه هایی برای همیشه؟ باورم نمی شود.

مرد لبخندی زد و دست در کیف خود کرد و برگه ای را بیرون آورد و به مادر گفت : فقط کافی است این برگه را امضا کنید و فردا به شهر داری بیایید. زن که از خوشحالی قطرات اشک از چشمانش سرازیر بود دخترش را در آغوش گرفت و برای روز های زیبا،نقشه های زیباتری کشید.

 با ایمان به خدا و جذب انرژی های مثبت به هر آنچه می خواهید دست بیابید.

بهلول هر وقت دلش می گرفت به کنار رودخانه می آمد. در ساحل می نشست و به آب نگاه می کرد. پاکی و طراوت آب، غصه هایش را می شست. اگر بیکار بود همانجا می نشست و مثل بچه ها گِل بازی می کرد . آن روز هم داشت با گِل های کنار رودخانه، خانه می ساخت. جلوی خانه باغچه ایی درست کرد و توی باغچه چند ساقه علف و گُل صحرایی گذاشت.
ناگهان صدای پایی شنید برگشت و نگاه کرد. زبیده خاتون (همسر خلیفه) با یکی از خدمتکارانش به طرف او آمد. به کارش ادامه داد.
 همسر خلیفه بالای سرش ایستاد و گفت:
- بهلول، چه می سازی؟
بهلول با لحنی جدی گفت:
- بهشت می سازم.
همسر هارون که می دانست بهلول شوخی می کند، گفت:
- آن را می فروشی؟!
بهلول گفت:
- می فروشم.
- قیمت آن چند دینار است؟
- صد دینار.
زبیده خاتون گفت:
- من آن را می خرم.
بهلول صد دینار را گرفت و گفت:
- این بهشت مال تو، قباله آن را بعد می نویسم و به تو می دهم.
زبیده خاتون لبخندی زد و رفت.
بهلول، سکه ها را گرفت و به طرف شهر رفت. بین راه به هر فقیری رسید یک سکه به او داد. وقتی تمام دینارها را صدقه داد، با خیال راحت به خانه برگشت.
زبیده خاتون همان شب، در خواب، وارد باغ بزرگ و زیبایی شد. در میان باغ، قصرهایی دید که با جواهرات هفت رنگ تزئین شده بود. گلهای باغ، عطر عجیبی داشتند. زیر هر درخت چند کنیز زیبا، آماده به خدمت ایستاده بودند. یکی از کنیزها، ورقی طلایی رنگ به زبیده خاتون داد و گفت:
- این قباله همان بهشتی است که از بهلول خریده ای.
وقتی زبیده از خواب بیدار شد از خوشحالی ماجرای بهشت خریدن و خوابی را که دیده بود برای هارون تعریف کرد.
صبح زود، هارون یکی از خدمتکارانش را به دنبال بهلول فرستاد. وقتی بهلول به قصر آمد، هارون به او خوش آمد گفت و با مهربانی و گرمی از او استقبال کرد. بعد صد دینار به بهلول داد و گفت:
- یکی از همان بهشت هایی را که به زبیده فروختی به من هم بفروش.
بهلول، سکه ها را به هارون پس داد و گفت:
- به تو نمی فروشم.
هارون گفت:
- اگر مبلغ بیشتری می خواهی، حاضرم بدهم.
بهلول گفت:
- اگر هزار دینار هم بدهی، نمی فروشم.
هارون ناراحت شد و پرسید:
- چرا؟
بهلول گفت:
- زبیده خاتون، آن بهشت را ندیده خرید، اما تو می دانی و می خواهی بخری، من به تو نمی فروشم!

نخیتک

نخیتک والهضم تارس ادموع العین

وعلی اطراف البیابی اموچره العبره

نخیتک والذنوب ابلا عدد تنــــــقاس

وانت اعلم ابحال الشـــــــاعر وادره

نخیتک والصبر جف بریاض الروح

ومن بیر الصبر ماظل بـــــعد گطره

نخیتک والگلب ساحة مأسی وضیم

یزرع حزن روحه ویحصد الحسره

نخیتک والجــهل فایض نهر عالناس

وغشیم الرای یشرب من جرف نهره

نخیتک والارض تنزف نخل مذبوح

وعلی درب التفرق شیعو تـــــــمره

نخیتک والکســــــــر ماجبرّه الضمـّاد

الف شهر انتهن شیضمّـــد ابکــــسره

نخیتک والملح یمشی اعله جرح الگاع

وبـــدرب  المـــلح ما من بـــعد عثره

نخــیتک والحلم بات ابصدر اجیــــال

تعبنه منالمناطـــر یاهــــــو  الیفسره؟

نخیتک والسوالف خایفه مـن الجــای

وعلی الســــان الشعر تفتر الف شفره

نخیتک والشــــــمع ذاب ابجفن مظلوم

خلّص شمع عینه وشب شمع عمــــره

نخیتک والبشر صارت شجر مو ناس

وکــــل های الشـــــجر تتنطر الطبره

****

کلمات: سید حسن الشریفی

شعر،
img