تبلیغات
علی دلفی - مطالب داستان
علی دلفی
لحظات خوبی را برای شما آرزومندیم.,, خوش آمدید,, ما را از نظرات ارزشمند خود مطلع کنید
img img img
درباره سایت
مشاهده مطالب سایت

درباره سایت

درباره ما

پروردگارا از تو سپاسگزارم که عقلی سالم به من عطا کرده ای که با آن بتوانم راه درست را از نادرست تشخیص بدهم. خداوندا همانطور که راه درستم را به من نشان داده ای از تو میخواهم مرا حفظ کنی که حاشیه های راه باعث لیز خوردنم نشوند. الهی یا کریم : نمیگویم دستم را بگیر ؛ سالهاست گرفته ای و من بی توجهی کرده ام. مرا ببخش ؛ مرا ببخش که فقط دنبال راه های لهو و لعب بودم. مرا ببخش که دست به کارهایی گذاشتم و باعث نارضایتی ات شده اند. مرا ببخش هنگامی که به وسوسه های شیطان گوش دادم و فریبش را خوردم. الهی... کمکم کن راه حقیقی را دریابم. کمکم کن در راهی قرار بگیرم که جز خوبی چیز دیگری انجام ندهم. و الهی کمکم کن برای جامعه ام فردی مفید باشم نه مضر.
وبلاگ علی دلفی در 20 اسفند 1392 از علی دلفی ساخته و منتشر شد. که در آن مطالبی همچون ؛ داستان ، فیلم ، صوت ، تصویر (عکس) ، شعر ، طنز ، و مطالبی دیگر ثبت شده اند.
این وبلاگ تا روز 27 بهمن 1395 همچنان کار خود را اینگونه ادامه داد. وبعد از آن با اتصال دامنه ی IR به سایت تبدیل شد و کارش را گسترش داد.
امیدوارم در وب سایت من لحظات خوبی را سپری کنید...
مدیر سایت
img img img
سخن روز
بزرگترین عیب برای دنیا همین بس که بی‌وفاست.
? حضرت علی علیه‌السلام
خداوندا مرا از کسانی قرار دِه که دنیاشان را برای دینشان میفروشند نه دینشان را برای دنیاشان.
? دکتر علی شریعتی
آدمی ساخته‌ی افکار خویش است فردا همان خواهد شد که امروز می‌اندیشیده است.
? مترلینگ

امکانات سایت

مطالب سایت

img img img

معلم یک مدرسه به بچه های کلاس گفت که میخواهد با آنها بازی کند. او به آنها گفت که فردا هر کدام یک کیسه پلاستیکی بردارند و درون آن به تعداد آدم هایی که از آنها بدشان می آید ، سیب زمینی بریزند و با خود به مدرسه بیاورند.

فردا بچه ها با کیسه های پلاستیکی به مدرسه آمدند.در کیسه‌ی بعضی ها ۲ بعضی ها ۳ ، و بعضی ها ۵ سیب زمینی بود. معلم به بچه ها گفت : تا یک هفته هر کجا که می روند کیسه پلاستیکی را با خود ببرند.روزها به همین ترتیب گذشت و کم کم بچه ها شروع کردند به شکایت از بوی سیب زمینی های گندیده. به علاوه ، آن هایی که سیب زمینی بیشتری داشتند از حمل آن بار سنگین خسته شده بودند. پس از گذشت یک هفته بازی بالاخره تمام شد و بچه ها راحت شدند. معلم از بچه ها پرسید: از اینکه یک هفته سیب زمینی ها را با خود حمل می کردید چه احساسی داشتید؟ بچه ها از اینکه مجبور بودند. سیب زمینی های بدبو و سنگین را همه جا با خود حمل کنند شکایت داشتند.

آنگاه معلم منظور اصلی خود را از این بازی، این چنین توضیح داد: این درست شبیه وضعیتی است که شما کینه آدم هایی که دوستشان ندارید را در دل خود نگه می دارید و همه جا با خود می برید. بوی بد کینه و نفرت قلب شما را فاسد می‌کند و شما آن را همه جا همراه خود حمل می‌کنید. حالا که شما بوی بد سیب زمینی‌ها را فقط برای یک هفته نتوانستید تحمل کنید پس چطور می خواهید بوی بد نفرت را برای تمام عمر در دل خود تحمل کنید

رسول اكرم صلی الله علیه و آله فرمود:
بسیار یاد كردن خدا و بر من صلوات فرستادن، موجب برطرف شدن فقر مى شود.

 مرد خواب و خوراكى نداشت. مادام كه سر و وضع زن و بچه هایش به خاطرش مىآمد؛ آشفته و غمناك مىشد. ظاهر رنجور و گونه‌هاى ترك برداشته آنها، آزارش مىداد. همین طور شكوه‌هاى بىوقفه همسرش كه خواب و خیالش را ربوده بود.
آن روز، مثل همیشه، در چوبى حیاط را به هم زد. راه كوچه باریك محله را در پیش گرفت. نمى دانست كجا مىرود؟ ولى گام هایش بسى بلند و كشیده بود. گاهى به اطرافش چشم مى دوخت تا شاید مشكل گشایى بیابد. از چند كوچه باریك و كم عرض گذشت. به چهارراهى نزدیك شد كه معمولا از جمعیت موج مى زد. در آن سوى چهار راه، مسجدى قرار داشت. هر چند ظاهرش ساده و كوچك بود؛ اما هیچ وقت از نمازگزاران خالى نبود. گاهى واعظى به منبر مىرفت و به پند و اندرز مردم مى پرداخت. آن روز نیز واعظى بر فراز منبر، در حال سخنرانى بود. جمعیتى گرد آمده بودند و به سخنان او گوش مى كردند. "سعید" نیز خودش را داخل جمعیت زد. روحانى، پیرامون فقر و راه‌هاى خلاصى از آن سخن مى گفت. بیان شیرین و رسایى داشت. چیزى نگذشت كه سعید جذب سخنان او شد. بین خودش و او احساس نزدیكى مىكرد. به نظرش رسید كه روحانى، او را مىشناسد و حرف‌هاى دلش را بازگو مىكند. ولى این طور نبود؛ سخنان روحانى، حرف دل بسیارى از مردم بود. او در بخشى از سخنانش گفت:
"در فرستادن صلوات، كوتاهى نكنید. زیرا اگر توانگر، صلوات بفرستد؛ مالش بركت مىیابد و اگر فقیر صلوات بفرستد، خداوند تعالى از آسمان روزىاش را مى فرستد."
این سخن گرچه براى سعید تازگى داشت، ولى به نظرش آسان بود. از خودش پرسید:
پس تا حالا چرا به این راه ساده، فكر نكرده بودم؟!
 سخنان روحانى تمام شد، اما فریادهاى هماهنگ "صلوات" تمامى نداشت. صلوات‌ها، رسا و پى در پى بود. سعید امیدوار شده بود. او مثل خیلىها، قدم به بیرون گذاشت. راه خانه اش را در پیش گرفت. لب‌هایش مى جنبید. لحظه‌اى زمزمه اش قطع نمىشد. مثل این كه صلوات، آن سوى لب‌هایش پنهان شده بود.
سه روز گذشت. هنوز صلوات، ورد زبانش بود. سخنان روحانى از دل و ذهنش بیرون نمى رفت:
"... فقیر اگر صلوات بفرستد، خداوند تعالى از آسمان روزىاش را مى فرستد."
از خانه بیرون رفت. همچنان چهره ارغوانى و گرسنه بچه‌ها، نگرانش ساخته بود. اتفاقا عبورش به خرابه اى افتاد. مكان ترسناكى بود. گویى در و دیوارهایش با انسان سخن مىگفت. سخن از گذشته‌هاى دور؛ سخن از آنهایى كه آنجا را به یادگار گذاشته بودند. سنگ‌ها و خاك‌هاى تلنبار شده كف خرابه، راه رفتن را مشكل ساخته بود. اضطراب خفیفى، وجود سعید را فراگرفت. لحظه اى در خودش فرو رفت. سنگى به پایش اصابت كرد. اول لرزید و بعد، كمى احساس درد كرد. چیزى به افتادنش نمانده بود. برگشت، نگاه كرد. چشمش به سنگى افتاد كه در حال غلت خوردن بود؛ و بعد سفال خاكى رنگ، توجه اش را جلب كرد. حس كنجكاوىاش بیدار شده بود. گامى به عقب برگشت. از فاصله كمتر، چشم دوخت. بخشى از یك ظرف قدیمى به چشمش افتاد. به آرامى خاك‌ها را كنار زد و بعد كوزه كوچكى از دل خاك، بیرون آورد. ضربان قلبش تند تند مى زد. احساس تشنگى مىكرد. لب‌هاى خشكیده‌اش تكان مىخورد. خاك‌هاى سطح كوزه را فوت كرد. قشنگ و زیبا بود. دهانه كوزه با گِل بسته شده بود. گِل‌هاى دهانه كوزه را بیرون آورد. به آرامى دهانه آن را به سمت پایین قرار داد. صداى شادىآورى در خرابه پیچید. صدا از به هم خوردن سكه‌هاى طلا بود. نور طلایى رنگ سكه، زیر اشعه خورشید، وسوسه انگیز و خیال‌آور مىنمود. گیج شده بود. تصمیم گرفتن، برایش دشوار بود. لحظاتى مات و مبهوت به سكه‌ها نگاه كرد. جلوه فریبنده آنها چشمانش را به بازى گرفته بودند. به فكر فرو رفت. در عالم گذشته‌اش غرق شد. بار دیگر اوضاع نابسامان خانواده‌اش، خاطرش را آشفته كرد. از این كه نتوانسته بود شكم بچه‌هایش را سیر كند، غصه مىخورد؛ از این كه در مقابل تقاضاهاى آنها چاره‌اى جز سكوت نداشت، زجر مىكشید.
به خود آمد. چشمش به سكه‌ها افتاد. لبخندی شیرین، روى لب‌هاى خشكیده‌اش، گل كرد. سكه‌هایى را كه روى زمین افتاده بود، جمع كرد و داخل كوزه انداخت. كوزه را به سینه‌اش چسباند. در حالى كه صورتش را به آسمان بلند كرده بود؛ لحظه‌اى چشمانش را بست. آنگاه از جایش برخاست. شروع كرد به راه رفتن. چند گامى بیش نرفته بود كه به یاد سخنان آن روحانى افتاد:
"... فقیر اگر صلوات بفرستد، خداوند متعال از آسمان روزىاش را مىفرستد."  
گام‌هایش سست شد. كم كم از حركت بازماند. نه توان رفتن داشت و نه قدرت برگشتن. سر دو راهى قرار گرفته بود؛ دو راهى كه یك راه آن به فقر دائمى منتهى مىشد و راه دیگرش به بهره‌مند شدن از آن گنج خدادادى. اما نه؛ او در آن گیرودار سرنوشت ساز، به خودش نهیب زد:
وعده روزى من، از آسمان است؛ روزى زمینى را نمى خواهم. برگشت. كوزه را سرجایش گذاشت. درست زیر همان سنگى كه به پایش خورده بود. به اطرافش نگاه كرد. سریع از خرابه بیرون شد. ساعتى دیگر، تن خسته و گرسنه اش را روى حصیر كهنه اتاقش، رها كرد و بار دیگر در فكر عمیق فرو رفت.
این بار هم كه با دست خالى برگشتى؟!
این، صداى همسرش بود كه رشته افكارش را پاره كرد. در حالى كه لبخندى به لب‌هایش كاشته شده بود؛ همه چیز را براى همسرش تعریف كرد. همسرش كه تحمل شنیدن سخنان او را نداشت، پرسید:
كجاست؟ چرا نیاوردى؟!
 ـ نخواستم. نخواستى؟! چرا؟ مگر حال و روزمان را نمىبینى؟ اگر تو نمىخواهى، گناه ما چیست؟ گناه این بچه‌هاى معصوم ...؟  
ـ مطمئنم كه خداوند روزىام را از آسمان مى فرستد.
 ـ از آسمان؟! آن را كجا گذاشتى؟
 ـ همان جا، سرجایش؛ زیر همان سنگ وسط خرابه.  
در آن لحظه، همسایه اش ـ كه مرد یهودى بود ـ در پشت بام خانه اش به سخنان سعید و همسرش گوش مىكرد. بعد از شنیدن سخنان آن دو، سخت به طمع افتاد. فورى خودش را به آن خرابه رساند. سنگى در وسط خرابه، سینه به خاك فرو برده بود. به سنگ نزدیك شد. به آرامى آن را كنار زد. كوزه، برق نگاهش را دزدید. بى صبرانه سنگ را از دل خاك بیرون آورد. تا آن لحظه هزاران فكر و خیال در ذهنش متولد شده، رشد و نمو كرده بود. خیالاتى كه تنها با سكه‌هاى داخل كوزه به ثمر مىرسید. او حق داشت كه به هیچ چیز فكر نكند جز آن كوزه و سكه‌هاى داخلش. كوزه را برداشت و یك راست خودش را به خانه‌اش رساند. به تندى در كوزه را باز كرد. بىصبرانه به درون آن چشم دوخت. ترسى توام با اضطراب، در تنش دوید. موجودات شبیه مار و عقرب، توجه‌اش را جلب كرد. بیشتر دقت كرد. درست بود؛ عقرب‌هاى سیاه و زرد رنگ طول و عرض كوزه را مىپیمودند. در كوزه را بست. احساس تنفرى نسبت به كوزه پیدا كرده بود. به فكر فرو رفت. همان جا، كینه‌اى نسبت به سعید در دلش كاشته شد. در حالى كه از چهره‌اش شرارت مىبارید، با خود گفت:
حتما مىدانسته كه كوزه پر از مار و عقرب است. وقتى فهمیده كه من در پشت‌بام خانه به حرف‌هاى او و همسرش گوش مىكنم؛ با حرف‌هاى دروغش، مرا گمراه كرد و گرفتار این مار و عقرب‌هاى كشنده نمود. جواب دشمنى‌اش را خواهم داد. جوابى كه هرگز فراموش نكند!
سعید نشسته بود. همسرش به قیافه متفكرانه او نگاه مىكرد. از این كه شوهرش آن همه سكه طلا را رها كرده بود، عصبانى بود. گاهى با سخنان طنزگونه و نیش دار، عمل او را مورد استهزاء قرار مىداد. چگونه مىتوانست باور كند كه مردش با آن همه فقر، آن همه سكه طلا را رها كرده است؟! بار دیگر به شوهرش نگاه كرد. او همچنان به سینه دیوار چسبیده بود. زیر لب، چیزى مىخواند. زن كه حوصله‌اش تمام شده بود، گفت:
منتظرى كه خدا روزىات را از آسمان بفرستد؟ بلند شو برو بیرون، یك كارى كن.
سعید دنبال جمله‌اى مىگشت تا پاسخ همسرش را بدهد. هنوز چیزى نگفته بود كه صداى عجیبى در اتاق پیچید. صدا براى سعید آشنا بود. همان صداى جذابى كه در خرابه شنیده بود. به سقف اتاق نگاه كرد. از روزنه كوچك سقف اتاقش، بارانى از سكه مىبارید. حالت عجیبى پیدا كرده بود. خوشحالى توام با حیرت، آب دهانش را خشكانده بود. صدایش در اتاق پیچید:
خدایا! شكرت، شكرت. نگاه كن، نگاه كن، خداوند روزىمان را از آسمان فرستاده است.
همسرش كه باورش نمىشد، اول به روزنه سقف اتاق چشم دوخت و سپس با شادمانى به جمع كردن سكه‌ها پرداخت. صداى گفت و گوى سعید و همسرش به گوش همسایه یهودىاش رسید. او به خودش شك كرد. دست نگه داشت. كوزه را بالا كشید. از دهانه كوچك كوزه، نگاهش را گذراند. عقرب‌هاى باقى مانده، همچنان به یكدیگر تنه مىزدند و از سر و كول هم بالا و پایین مىرفتند. به سعید و همسرش زهرخندى نثار كرد و بار دیگر كوزه را در دهان روزنه اتاق، وارونه كرد. همزمان صداى سعید بلند شد:  
 بازهم سكه، سكه. خدایا ... خدایا...!
بر شگفتى مرد یهودى افزوده شده بود. به نظرش رسید كه سعید و همسرش، عقلشان را از دست داده‌اند. براى این كه مطمئن شود، سرش را به روزنه اتاق سعید، نزدیك كرد. و بعد با احتیاط به داخل اتاق نظر انداخت. باورش نمىشد. آنچه ریخته بود، سكه بود. سكه‌هایى كه با رنگ زرد و فریبنده در كف دستان آن دو موج مىزدند و جرنگف جرنگ صدا مىكردند. با خودش گفت:  
حتما من اشتباه كرده بودم!
و ادامه داد:
نه! نه! من اشتباه نكرده بودم؛ هر چه بود، مار و عقرب بود.
از خودش پرسید:
پس چه اتفاقى افتاده است؟
لحظه‌اى به فكر فرو رفت. بعد از چند دقیقه اندیشیدن، به راز قضیه پى برد. دانست كه این، سرّى از اسرار غیبى است. سرّى كه به دست خداوند به ثمر رسیده است. سعید را به پشت بام دعوت كرد. وقتى سعید، خودش را به آن جا رساند، مرد یهودى خودش را روى قدم‌هاى او انداخت. همان دم صدایش كه با گریه شوق توام بود؛ در فضا پیچید:  
"اشهد ان لا اله الا الله؛ اشهد ان محمدا رسول الله."
 سعید نیز گیج شده بود. مىدانست كه باران سكه از بركات "صلوات" است. ولى نمىدانست كه مسلمان شدن یك نفر یهودى نیز از دیگر بركات آن مىباشد. یك بار دیگر به مرد تازه مسلمان نگاه كرد و سكه‌هاى كف اتاق را در ذهنش تداعى نمود. ناخود آگاه بر زبانش جارى شد:  
اللهم صل على محمد و آل محمد

در شهری زنی بسیار زیبا رو بود که شوهری (بی غیرت) داشت.
زن روزی خودش را آرایش کرد و به شوهر بی غیرتش گفت: آیا کسی هست که منو ببینه و در فتنه واقع نشه؟
شوهر گفت: بله یک نفر بنام عبید که بسیار انسان عابدیست.
زن گفت: حالا ببین چجوری وسوسه اش میکنم و در فتنه می اندازمش
زن به نزد عبید رفت و چادرش را از چهره اش کنار زد ، مثل اینکه تکه ای از ماه در صورت این زن گذاشته بودن و عبید را بسوی خودش دعوت کرد
عبید گفت: باشه من قبول میکنم که باتو باشم اما چند سوال دارم و دوست دارم با من صادق باشی اگر صادق بودی قبول است ، آن زن گفت:باشه درست جواب میدم 
عبید گفت: اگر الان عزرائیل برای بیرون آوردن روحت بیاد آیا در آن حالت نزع روح دوست داری بامن مشغول باشی؟زن گفت: نه به خدا ،
عبید گفت اگر تو را در قبر گذاشتن و منکر و نکیر برای سوال و جواب پیشت آمدند در آن حالت دوست داری با من باشی؟ زن گفت: نه به خدا،
عبید گفت: اگر قیامت برپاشد و تو نمی دانستی که پرونده اعمالت به دست راستت می دهند یا دست چپت آیا در آن حالت باز دوست داشتی با من مشغول باشی؟ زن گفت: نه به خدا
عبیدگفت: اگر ترازوی اعمال گذاشتند و تو نمی دانستی که اعمال خوبت بیشتر میشود یا اعمال بدت ! آیا در آن حالت باز دوست داشتی که با من مشغول گناه باشی؟ زن گفت: نه به خدا
عبید گفت: اگر در مقابل خدا قرار گرفتی و خداوند با تو صحبت می کرد ،آیا باز هم دوست داشتی با من باشی ؟ زن گفت نه والله
عبید گفت: وقتی مردم از روی پل صراط رد میشدند و تو نمی دانستی که آیا میتونی رد بشی یانه؟ آیا باز هم دوست داشتی بامن مشغول گناه باشی ، زن گفت نه به خدا دیگه نگو ، 
عبید گفت : راست گفتی و آن زن به خانه رفت و به شوهرش گفت هم من بد کردم هم تو و زن توبه کرد واز عبادت کاران بزرگ شد .

روزی روزگاری دختری 7 ساله به همراه مادرش در شهری کوچک زندگی می کردند. که بسیار فقیر بودند و از نواختن ساز سنتور در گوشه خیابان برای مردم پول کمی به دست می آوردند. آن ها در گوشه ای از خیابان چادر زده بودن و غذایشان چیزی جز نان خالی نبود.

 ولی دخترک هر شب با رویای اینکه در خانه ای زیبا زندگی میکند و غذاهای خوب می خورد به خواب فرو می رفت. مادر همیشه می گفت : دخترم چرا این فکر ها را می کنی؟ این اتفاق هرگز نیفتاده و بعد از این هم نمی افتد. ولی دخترک با اطمینان می گفت : مادرم شما اشتباه می کنید من کودکی هستم با دلی پاک و هر چه از خدا بخواهم به من می دهد و سپس با چشمانی  پر از اشک رو به آسمان می کرد و می گفت : خدای بزرگ مگر تو در کتابت نگفته ای که کودکان هیچ گناهی ندارند و قلبشان پاک است و هر آنچه از من بخواهند برآورده خواهد شد پس کجایی ای خدای بزرگ چرا جوابم را نمی دهی؟ ناگهان صدای رعد و برق مهیبی آمد و باران شدیدی سر گرفت مادر با غصه گفت : این هم جواب خدا به تو عزیزم! سریع تر به زیر چادر بیا. دخترک گفت : نه این جواب خدا نیست من منتظرم تا صدای خودش را بشنوم.

صبح روز بعد دخترک که همیشه در حال اندیشیدن به فکر های زیبا و قشنگ بود، از چادر درآمد و با آقایی بسیار محترم رو به رو شد مرد از دخترک خواست تا مادرش را صدا کند. مرد پس از سلام و علیک با مادر دخترک گفت : ما از طرف شهرداری طرحی را اجرا می کنیم و خانه های رایگان در اختیار خانم ها ی بی سرپرست قرار میدهیم آن ها میتوانند در موسسه های وابسته به شهرداری کار کنند و خرج زندگی خود را به دست آورند مادر در حالی که از خوشحالی و تعجب اشک در چشمانش جمع شده بود با صدایی لرزان گفت: خانه هایی برای همیشه؟ باورم نمی شود.

مرد لبخندی زد و دست در کیف خود کرد و برگه ای را بیرون آورد و به مادر گفت : فقط کافی است این برگه را امضا کنید و فردا به شهر داری بیایید. زن که از خوشحالی قطرات اشک از چشمانش سرازیر بود دخترش را در آغوش گرفت و برای روز های زیبا،نقشه های زیباتری کشید.

 با ایمان به خدا و جذب انرژی های مثبت به هر آنچه می خواهید دست بیابید.

بهلول هر وقت دلش می گرفت به کنار رودخانه می آمد. در ساحل می نشست و به آب نگاه می کرد. پاکی و طراوت آب، غصه هایش را می شست. اگر بیکار بود همانجا می نشست و مثل بچه ها گِل بازی می کرد . آن روز هم داشت با گِل های کنار رودخانه، خانه می ساخت. جلوی خانه باغچه ایی درست کرد و توی باغچه چند ساقه علف و گُل صحرایی گذاشت.
ناگهان صدای پایی شنید برگشت و نگاه کرد. زبیده خاتون (همسر خلیفه) با یکی از خدمتکارانش به طرف او آمد. به کارش ادامه داد.
 همسر خلیفه بالای سرش ایستاد و گفت:
- بهلول، چه می سازی؟
بهلول با لحنی جدی گفت:
- بهشت می سازم.
همسر هارون که می دانست بهلول شوخی می کند، گفت:
- آن را می فروشی؟!
بهلول گفت:
- می فروشم.
- قیمت آن چند دینار است؟
- صد دینار.
زبیده خاتون گفت:
- من آن را می خرم.
بهلول صد دینار را گرفت و گفت:
- این بهشت مال تو، قباله آن را بعد می نویسم و به تو می دهم.
زبیده خاتون لبخندی زد و رفت.
بهلول، سکه ها را گرفت و به طرف شهر رفت. بین راه به هر فقیری رسید یک سکه به او داد. وقتی تمام دینارها را صدقه داد، با خیال راحت به خانه برگشت.
زبیده خاتون همان شب، در خواب، وارد باغ بزرگ و زیبایی شد. در میان باغ، قصرهایی دید که با جواهرات هفت رنگ تزئین شده بود. گلهای باغ، عطر عجیبی داشتند. زیر هر درخت چند کنیز زیبا، آماده به خدمت ایستاده بودند. یکی از کنیزها، ورقی طلایی رنگ به زبیده خاتون داد و گفت:
- این قباله همان بهشتی است که از بهلول خریده ای.
وقتی زبیده از خواب بیدار شد از خوشحالی ماجرای بهشت خریدن و خوابی را که دیده بود برای هارون تعریف کرد.
صبح زود، هارون یکی از خدمتکارانش را به دنبال بهلول فرستاد. وقتی بهلول به قصر آمد، هارون به او خوش آمد گفت و با مهربانی و گرمی از او استقبال کرد. بعد صد دینار به بهلول داد و گفت:
- یکی از همان بهشت هایی را که به زبیده فروختی به من هم بفروش.
بهلول، سکه ها را به هارون پس داد و گفت:
- به تو نمی فروشم.
هارون گفت:
- اگر مبلغ بیشتری می خواهی، حاضرم بدهم.
بهلول گفت:
- اگر هزار دینار هم بدهی، نمی فروشم.
هارون ناراحت شد و پرسید:
- چرا؟
بهلول گفت:
- زبیده خاتون، آن بهشت را ندیده خرید، اما تو می دانی و می خواهی بخری، من به تو نمی فروشم!
img