تبلیغات
علی دلفی - مطالب داستان
علی دلفی
لحظات خوبی را برای شما آرزومندیم.,, خوش آمدید,, ما را از نظرات ارزشمند خود مطلع کنید
img
درباره سایت
مشاهده مطالب سایت

درباره سایت

درباره ما

پروردگارا از تو سپاسگزارم که عقلی سالم به من عطا کرده ای که با آن بتوانم راه درست را از نادرست تشخیص بدهم. خداوندا همانطور که راه درستم را به من نشان داده ای از تو میخواهم مرا حفظ کنی که حاشیه های راه باعث لیز خوردنم نشوند. خدایا : نمیگویم دستم را بگیر ؛ سالهاست گرفته ای و من نادان بوده ام. الهی... کمکم کن راه حقیقی را دریابم. کمکم کن در راهی قرار بگیرم که جز خوبی چیز دیگری انجام ندهم. و بار الهی کمکم کن برای جامعه ام فردی مفید باشم...
وبلاگ علی دلفی در 20 اسفند 1392 از علی دلفی ساخته و منتشر شد. که در آن مطالبی همچون ؛ داستان ، فیلم ، صوت ، تصویر (عکس) ، شعر ، طنز ، و مطالبی دیگر ثبت شده اند.
این وبلاگ تا روز 27 بهمن 1395 همچنان کار خود را اینگونه ادامه داده بود. وبعد از آن با اتصال دامنه ی IR به سایت تبدیل شد و کارش را گسترش داد.
امیدوارم در وب سایت من لحظات خوبی را سپری کنید...
مدیر سایت
img img img
سخن روز
بزرگترین عیب برای دنیا همین بس که بی‌وفاست.
‐ حضرت علی علیه‌السلام
خداوندا مرا از کسانی قرار دِه که دنیاشان را برای دینشان میفروشند نه دینشان را برای دنیاشان.
‐ دکتر علی شریعتی
آدمی ساخته‌ی افکار خویش است فردا همان خواهد شد که امروز می‌اندیشیده است.
‐ مترلینگ

امکانات سایت

مطالب سایت

img img img
سه شنبه 1393/10/9 ساعت 16:20
نصوح مردى بود شبیه زنها ،صدایش نازک بود صورتش مو نداشت و اندامی زنانه داشت او مردی شهوتران بود با سواستفاده از وضع ظاهرش در حمام زنانه کار مى کرد و کسى از وضع او خبر نداشت او از این راه هم امرار معاش می کرد هم ارضای شهوت.
گرچه چندین بار به حکم وجدان توبه کرده بود اما هر بار توبه اش را می شکست.
 
جمعه 1393/09/14 ساعت 08:30

مردی دلیر و شجاع در راهی می گذشت، دید که اژدهایی خرسی را می بلعد. آن دلیرمرد هم که فریاد خرس مظلوم را بشنید برای رحمت و لطف بدان سو شتافت، ‌خود را به زحمت افکند تا مِهری نماید و دردمند و درمانده ای را نجات  

پنجشنبه 1393/09/6 ساعت 14:20

فقیری بدهکار را به زندان بردند. او بسیار پرخُور  بود و غذای همه زندانیان را می‌دزدید و می‌خورد. زندانیان از دست او رنج می‌بردند و غذای خود را پنهانی می‌خوردند.

روزی آنها به زندان‌بان گفتند: به قاضی بگو این مرد خیلی ما را آزار می‌د‌هد غذای 10 نفر را می‌خورد گلوی او مثل تنور آتش است سیر نمی‌شود. یا او را از زندان بیرون کنید، یا غذا را زیادتر بدهید.

دوشنبه 1393/09/3 ساعت 13:46






سه شنبه 1393/08/27 ساعت 13:30

یه پسری بوده به نام سام که طی اتفاقاتی با یه دختر به نام نرگس آشنا شده بود"این دو نفر هر لحظه با هم بودن"طی زمان ایقد به هم وابسته شده بودن که اگه یه ثانیه از هم خبر نداشتن بد جور دپرس و نگران میشدن"عشقی که به هم داشتن ایقدی بود که حاظر نبودن با هیچ چیزی عوض کنن"این وسط سام دوست داشت که نرگس رو هیچ وقت از دست نده و فکر ازدواج تو سرش داشت"سام با اونایی که راحت بود خیلی مشورت کرد و نظراشو گفت و واقعا از ته دل میخواستش و رو حرفش بود ولی نرگس تا فهمید سام ایجور نظری روش داره به هر دلیلی که تو ذهنش بود زد تو ذوق سام و گفت نه و نمیشه و باید این فکرو از سرش بکنه بیرون وگرنه رابطه رو تموم میکنه"سام هم واسه این که باز با نرگس باشه قبول کرد که فکر ازدواج رو از سرش بکنه بیرون"خلاصه باز رابطشون سر گرفت و ادامه دادن تا رسید که یه روز نرگس فکر کرد سام هنوز قصد ازدواج داره در صورتی که سام قول داده بود که  قصد ازدواج با نرگس رو نداشته باشه"اخه نرگس باور نکرده بود قول سام رو"به خاطر همین یه فکر به سرش میزنه که با سام تموم کنه و چه جور تموم کنه خدا میدونه"نرگس تصمیم میگیره که ی دروغ سوری به سام بگه که سام اذیت نشه در صورتی که نمیدونست با این دروغ سام رو داغون میکنه "خلاصه یه روز که سام و نرگس داشتن با هم چت میکردن نرگس به سام گفت که یه خواستگار واسش اومده که خودش و خونوادش ازش خوشش اومده"سام هم بدجور ریخت به هم ولی هر جور که بود قبول کرد و با گریه خداحافظی کرد "بعد یک هفته سام یه عمل جراحی داشت که وقتی مرخص شد از بیمارستان نرگس فهمیده بود سام عمل کرده و بهش اس ام اس داد و احوال پرسی کرد"سام هم احوال پرسی کرد و به نرگس  گفت درست نیس تو که دیگه نامزد داری به من اس ام اس بدی "تو همین لحظه نرگس گفت که نامزدی اصلا وجود نداره "سام اگه داغون بود صد ترلیارد برابر داغون تر شد"سام بدجور از نظر روحی داغون شده بود و افسردگی شدیدی به سراغش اومده بود"خود نرگس هم بدجور داغون شده بود و خودش هم نمیتونست با سام قطع رابطه کنه"خلاصه نرگس به سام گفت با هم باشیم دوباره"سام هم قبول کرد ولی سام دیگه اون سام نبود چون افسرده شده بود و از لحاظ روحیه داغون بود که باعث شد که خیلی سرد باشه با نرگس"اخه دست خودش نبود چون افسرده بود"نرگس هم فکر کرد سام دیگه نمیخوادش و سام شاید یه دختر دیگه رو میخواد تا خوشحال باشه ولی در صورتی که اصلا اینطور نبود"سام مشکل روحی خودش رو به نرگس گفت و نرگس هم گفت که اگه این مشکلش هست خودش درستش میکنه "ولی متاسفانه نرگس باور نکرد و مشکلشو درک نکرد و فکر کرد سام دیگه علاقه ای بهش نداره"خلاصه خیلی بحث داشتن با هم که همین بحث های الکی باعث شد اونا از هم جدا شن و نرگس هم فکر کرد سام دیگه بریده و نمیخواد و همین باعث شد سام گناهکار باشه ولی سام هنوزم مثل همون روزای که عاشق هم بودن عاشق نرگس بود فقط افسرده شده بود"نرگس باعث شده بود که سام افسرده شه ولی نتونست کسی رو که خودش افسرده کرده تحملش کنه و درکش  کنه"یه مدت اصلا رابطه نداشتن که سام یه اس ام اس به نرگس داد "اخه خیلی دلش براش تنگ شده بود "نرگس خیلی باهاش سرد رفتار کرد و سام نمیتونست بدون اون ادامه بده باز خواست با نرگس صحبت کنه که باز برگرده و با هم باشن "همین که سام خواست به نرگس بگه بازم بیا با هم باشیم ناگهان نرگس بهش گفت دیگه لطفا اس ام اس نده "وای که چقد سام باز داغون شد و چقد گریه کرد"اخه خیلی سخت بود براش کسی که یه روز عشقش بود بهش اینطور بگه"سام الان تنهاترین تنهاست و هنوز عاشق نرگس هست و دوستش داره و خیلی دوست داره باز با نرگس باشه و داره با خاطراتش زندگی میکنه.............

این داستان واقعی هستا

 فیلم سام و نرگس قسمت اول

فیلم سام و نرگس قسمت دوم

img