تبلیغات
علی دلفی - مطالب داستان
علی دلفی
لحظات خوبی را برای شما آرزومندیم.,, خوش آمدید,, ما را از نظرات ارزشمند خود مطلع کنید
img
درباره سایت
مشاهده مطالب سایت

درباره سایت

درباره ما

پروردگارا از تو سپاسگزارم که عقلی سالم به من عطا کرده ای که با آن بتوانم راه درست را از نادرست تشخیص بدهم. خداوندا همانطور که راه درستم را به من نشان داده ای از تو میخواهم مرا حفظ کنی که حاشیه های راه باعث لیز خوردنم نشوند. خدایا : نمیگویم دستم را بگیر ؛ سالهاست گرفته ای و من نادان بوده ام. الهی... کمکم کن راه حقیقی را دریابم. کمکم کن در راهی قرار بگیرم که جز خوبی چیز دیگری انجام ندهم. و بار الهی کمکم کن برای جامعه ام فردی مفید باشم...
وبلاگ علی دلفی در 20 اسفند 1392 از علی دلفی ساخته و منتشر شد. که در آن مطالبی همچون ؛ داستان ، فیلم ، صوت ، تصویر (عکس) ، شعر ، طنز ، و مطالبی دیگر ثبت شده اند.
این وبلاگ تا روز 27 بهمن 1395 همچنان کار خود را اینگونه ادامه داده بود. وبعد از آن با اتصال دامنه ی IR به سایت تبدیل شد و کارش را گسترش داد.
امیدوارم در وب سایت من لحظات خوبی را سپری کنید...
مدیر سایت
img img img
سخن روز
بزرگترین عیب برای دنیا همین بس که بی‌وفاست.
‐ حضرت علی علیه‌السلام
خداوندا مرا از کسانی قرار دِه که دنیاشان را برای دینشان میفروشند نه دینشان را برای دنیاشان.
‐ دکتر علی شریعتی
آدمی ساخته‌ی افکار خویش است فردا همان خواهد شد که امروز می‌اندیشیده است.
‐ مترلینگ

امکانات سایت

مطالب سایت

img img img
یکشنبه 1393/08/25 ساعت 09:30
مادر من فقط یک چشم داشت . من از اون متنفر بودم ... اون همیشه مایه خجالت من بود
اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می پخت
یک روز اومده بود  دم در مدرسه که به من سلام کنه و منو با خود به خونه ببره
خیلی خجالت کشیدم . آخه اون چطور تونست این کار رو بامن بکنه ؟
به روی خودم نیاوردم ، فقط با تنفر بهش یه نگاه کردم وفورا   از اونجا دور شدم
روز بعد یکی از همکلاسی ها منو مسخره کرد و گفت  هووو .. مامان تو فقط یک چشم داره
فقط دلم میخواست یک جوری خودم رو گم و گور کنم .  کاش زمین دهن وا میکرد و منو ..کاش مادرم  یه جوری گم و گور میشد...
روز بعد بهش گفتم اگه واقعا میخوای منو شاد و خوشحال کنی چرا نمی میری ؟
اون هیچ جوابی نداد....
حتی یک لحظه هم راجع به حرفی که زدم فکر نکردم ، چون خیلی عصبانی بودم .
احساسات اون برای من هیچ اهمیتی نداشت
دلم میخواست از اون خونه برم و دیگه هیچ کاری با اون نداشته باشم
سخت درس خوندم و موفق شدم برای ادامه تحصیل به سنگاپور برم
اونجا ازدواج کردم ، واسه خودم خونه خریدم ، زن و بچه و زندگی...
از زندگی ، بچه ها و آسایشی که داشتم خوشحال بودم
تا اینکه یه روز مادرم اومد به دیدن من
اون سالها منو ندیده بود و همینطور نوه ها شو
وقتی ایستاده بود دم در  بچه ها به اون خندیدند و من سرش داد کشیدم که چرا خودش رو دعوت کرده که بیاد اینجا  ، اونم  بی خبر
سرش داد زدم  ": چطور جرات کردی بیای به خونه من و بجه ها رو بترسونی؟!"  گم شو از اینجا! همین حالا
اون به آرامی جواب داد : " اوه   خیلی معذرت میخوام مثل اینکه آدرس رو عوضی اومدم " و بعد فورا رفت واز نظر  ناپدید شد .
یک روز یک دعوت نامه اومد در خونه من درسنگاپور برای شرکت درجشن تجدید دیدار دانش آموزان مدرسه
ولی من به همسرم به دروغ گفتم که به یک سفر کاری میرم .
بعد از مراسم ، رفتم به اون کلبه قدیمی خودمون ؛ البته فقط از روی کنجکاوی .
همسایه ها گفتن که اون مرده
ولی من حتی یک قطره اشک هم نریختم
اونا یک نامه به من دادند که اون ازشون خواسته بود که به من بدن
ای عزیزترین پسر من ، من همیشه به فکر تو بوده ام ، منو ببخش که به خونت تو سنگاپور   اومدم و بچه ها تو ترسوندم ،
خیلی خوشحال شدم وقتی شنیدم داری میآی اینجا...
ولی من ممکنه که نتونم از جام بلند شم که بیام تورو ببینم!
وقتی داشتی بزرگ میشدی از اینکه دائم باعث خجالت تو شدم خیلی متاسفم..
آخه میدونی ... وقتی تو خیلی کوچیک بودی تو یه تصادف یک چشمت رو از دست دادی!!
به عنوان یک مادر نمی تونستم تحمل کنم و ببینم که تو داری بزرگ میشی با یک چشم
بنابراین چشم خودم رو دادم به تو...
برای من اقتخار بود که پسرم میتونست با اون چشم  به جای من دنیای جدید رو بطور کامل ببینه
با همه عشق و علاقه من به تو


شنبه 1393/08/17 ساعت 17:11


همسرم با صدای بلندی گفت : تا کی میخوای سرتو توی اون روزنامه فروکنی؟ میشه بیای و به 
دختر جونت بگی غذاشو بخوره؟

روزنامه را به کناری انداختم و بسوی آنها رفتم.

تنها دخترم آوا بنظر وحشت زده می آمد. اشک در چشمهایش پر شده بود.

ظرفی پر از شیر برنج در مقابلش قرار داشت.

آوا دختری زیبا و برای سن خود بسیار باهوش بود.

گلویم رو صاف کردم و ظرف را برداشتم و گفتم، چرا چند تا قاشق گنده نمی خوری؟

فقط بخاطر بابا عزیزم. آوا کمی نرمش نشان داد و با پشت دست اشکهایش را پاک کرد و گفت:

باشه بابا، می خورم، نه فقط چند قاشق، همه شو می خوردم. ولی شما باید.... آوا مکث کرد.

بابا، اگر من تمام این شیر برنج رو بخورم، هرچی خواستم بهم میدی؟

دست کوچک دخترم رو که بطرف من دراز شده بود گرفتم و گفتم، قول میدم. بعد باهاش دست دادم و تعهد کردم.

ناگهان مضطرب شدم. گفتم، آوا، عزیزم، نباید برای خریدن کامپیوتر یا یک چیز گران قیمت اصرار کنی.
بابا از اینجور پولها نداره. باشه؟

نه بابا. من هیچ چیز گران قیمتی نمی خوام.

و با حالتی دردناک تمام شیربرنج رو فرو داد.

در سکوت از دست همسرم و مادرم که بچه رو وادار به خوردن چیزی که دوست نداشت کرده بودن 
عصبانی بودم.

وقتی غذا تمام شد آوا نزد من آمد. انتظار در چشمانش موج میزد.

همه ما به او توجه کرده بودیم. آوا گفت، من می خوام سرمو تیغ بندازم. همین یکشنبه.

تقاضای او همین بود.

همسرم جیغ زد و گفت: وحشتناکه. یک دختر بچه سرشو تیغ بندازه؟ غیرممکنه. نه در خانواده ما. و مادرم با صدای گوشخراشش گفت، فرهنگ ما با این برنامه های تلویزیونی داره کاملا نابود میشه.


گفتم، آوا، عزیزم، چرا یک چیز دیگه نمی خوای؟ ما از دیدن سر تیغ خورده تو غمگین می شیم.
خواهش می کنم، عزیزم، چرا سعی نمی کنی احساس ما رو بفهمی؟

سعی کردم از او خواهش کنم. آوا گفت، بابا، دیدی که خوردن اون شیربرنج چقدر برای من سخت بود؟

آوا اشک می ریخت. و شما بمن قول دادی تا هرچی می خوام بهم بدی. حالا می خوای بزنی زیر قولت؟

حالا نوبت من بود تا خودم رو نشون بدم. گفتم: مرده و قولش.

مادر و همسرم با هم فریاد زدن که، مگر دیوانه شدی؟

آوا، آرزوی تو برآورده میشه.

آوا با سر تراشیده شده صورتی گرد و چشمهای درشت زیبائی پیدا کرده بود .

صبح روز دوشنبه آوا رو به مدرسه بردم. دیدن دختر من با موی تراشیده در میون بقیه شاگردها تماشائی بود. آوا بسوی من برگشت و برایم دست تکان داد. من هم دستی تکان دادم و لبخند زدم.

در همین لحظه پسری از یک اتومبیل بیرون آمد و با صدای بلند آوا را صدا کرد و گفت، آوا، صبر کن تا من بیام.

چیزی که باعث حیرت من شد دیدن سر بدون موی آن پسر بود. با خودم فکر کردم، پس موضوع اینه.

خانمی که از آن اتومبیل بیرون آمده بود بدون آنکه خودش رو معرفی کنه گفت، دختر شما، آوا، واقعا 
فوق العاده ست. و در ادامه گفت، پسری که داره با دختر شما میره پسر منه.


اون سرطان خون داره. زن مکث کرد تا صدای هق هق خودش رو خفه کنه. در تمام ماه گذشته هریش نتونست به مدرسه بیاد. بر اثر عوارض جانبی شیمی درمانی تمام موهاشو از دست داده.


نمی خواست به مدرسه برگرده. آخه می ترسید هم کلاسی هاش بدون اینکه قصدی داشته باشن 
مسخره ش کنن .

آوا هفته پیش اون رو دید و بهش قول داد که ترتیب مسئله اذیت کردن بچه ها رو بده. اما، حتی فکرشو هم 
نمی کردم که اون موهای زیباشو فدای پسر من کنه .

آقا، شما و همسرتون از بنده های محبوب خداوند هستین که دختری با چنین روح بزرگی دارین.

سر جام خشک شده بودم. و... شروع کردم به گریستن. فرشته کوچولوی من، تو بمن درس دادی که فهمیدم عشق واقعی یعنی چی؟

خوشبخت ترین مردم در روی این کره خاکی کسانی نیستن که آنجور که می خوان زندگی می کنن. آنها کسانی هستن که خواسته های خودشون رو بخاطر کسانی که دوستشون دارن تغییر میدن.


نظر یادتون نره

پنجشنبه 1393/08/15 ساعت 13:53

دو دوست با پای پیاده از جاده ای در بیابان عبور می کردند

بین راه سر موضوعی اختلاف پیدا کردند و به مشاجره پرداختند

یکی از آنها از سر خشم بر چهره دیگری سیلی زد!

دوستی که سیلی خورده بود سخت آزرده شد

ولی بدون آن که چیزی بگوید روی شن های بیابان نوشت :

امروز بهترین دوست من بر چهره ام سیلی زد . . .

آن دو کنار یکدیگر به راه خود ادامه دادند به یک آبادی رسیدند

تصمیم گرفتند قدری آنجا بمانند و کنار برکه آب استراحت کنند

ناگهان شخصی که سیلی خورده بود لغزید و در برکه افتاد

نزدیک بود غرق شود که دوستش به کمکش شتافت

و او را نجات داد بعد از آن که از غرق شدن نجات یافت

بر روی صخره ای سنگی این جمله را حک کرد:

امروز بهترین دوستم جان مرا نجات داد . . .

دوستش با تعجب از او پرسید:بعد از آن که من با سیلی تو را آزردم

تو آن جمله را روی شن های صحرا نوشتی

ولی حالا این جمله را روی صخره حک می کنی ؟

دیگری لبخندی زد و گفت: وقتی کسی ما را آزار می دهد

باید روی شن های صحرا بنویسیم تا باد های بخشش آن را پاک کنند

ولی وقتی کسی محبتی در حق ما می کند

باید آن را روی سنگی حک کنیم

تا هیچ بادی نتواند آن را از یادها ببرد . . .

 

چهارشنبه 1393/07/9 ساعت 13:59

دیالوگی بین یک پسر جوان ویک روحانی

پسر جوان: سلام حاج آقا،ببخشید مزاحم شدم.میشه یه سؤال خواص بپرسم؟

حاج آقا: سلام عزیزم،بپرس.

پسر: دوست دختر اشکال داره؟

ح: نه خیلی هم خوبه.اگه دختر خوبی سراق داری از دستش نده.

پ: حاج آقا جدی میگم، درست جواب بدید.

ح: منم جدی میگم اصلا خدا جنس دختر و پسر برای هم جذاب آفریده که به هم علاقه مند بشن و از هم لذت ببرن .

پ: پس من با مجوز شما فردا میرم با یک دختر دوست میشم ها،ok؟!

ح: خیلی خوبه، اگه لازم شد خودم هم کمکت می کنم.

پ: ایول حاج آقا، دمتون گرم،اصلا فکر نمیکردم اینقدر پایه باشین!

ح: حالا کجاشو دیدی! البته اگه میخوای با مجوز من بری، لطفاً همون جوری که من میگم اقدام کن.

پ: چشم حاج آقا، خیلی با حالی!

ح: حالا کسی رو هم سراق داری برای خودت؟

پ: راستش یک نفر هست که ازش خوشم اومده. 

ح: به به مبارکه. پس زود باش که طرف از دست نره! 

پ: چکار کنم؟خودتون گفتید همه اقدامات با هماهنگی شما باشه!

ح: تلفن بزن به خونه طرف وبا مادرش یا پدرش قرار خواستگاری رو بزار

پ: حاج آقا سر کارمون گذاشتی؟! من فقط میخوام باهاش دوست بشم. نه عشقی در کاره ونه ازدواج.مثل یک دوست.

ح: یعنی چه جوری؟

پ: مثل همه دوستای دیگه ام. 

ح: پسرا؟

پ: بله 

ح: یعنی اصلاً جنسیت در کار نیست؟

پ: نه باورکنید اصلاً نیست.فقط یک رابطه عاطفی و دوستانه است. برای مثلاً درد دل کردن و...

ح: باور میکنم البته در یک صورت.

پ: چی؟

ح: این دوست رو که فقط برای عواطف و دوستی میخوای و توجهی هم به جنسیتش نداری از بین پر ها انتخاب کنی.

پ: آخه نمیشه که...

ح: چرا نمیشه اتفاقاً چون پسر هستن بیشتر هم درکت می کنن.

پ: نه حاج آقا دختر خیلی عاطفی تره!

ح: پس جنسیت هم مهمه!

پ: یعنی میخوایین بگین من قصدم شهوت رانی با دختر مردمه؟

ح: نه عزیزم من چند ساله که میشناسمت و میدونم پسر پاکی هستی فقط میخواستم بدونی و بدونم که اون چیزی که تو میخوای فرا تر از یک دوست معمولیه،چیزی میخوای که به خصوصیات زنانه و دخترانه مربوط میشه و توی پسر ها پیداش نمی کنی و مطمئن هستم تمایل جنسی به معنای خاصش منظور تو نیست.درسته؟

پ: بله

ح: پس حالا از اول بپرس تا جواب بدم.

پ: دوستی با دختر بدون دید جنسی و شهوت اشکالی داره؟

ح: جواب چجور میخوای؟شرعی؟ عقلی؟ روان شناسی؟ اجتماعی؟ و...

پ: یک جواب میخوام که قانع بشم، آخه خیلی از هم کلاسیام دوست دختر دارن و به نظر میاد هیچ مشکلی ندارن ومن احساس کمبود دارم. آخه من که نمی فهمم چند دقیقه در روزپیامک زدن وچند دقیقه صحبت کردن با یک دختر چه مشکلی برای من میتونه ایجاد کنه؟

ح: نظر خودت چیه؟

پ: نمیدونم واقعا گیجم. از یک طرف خیلی هارو میبینم که اینجور رابطه رو دارن و هیچ مشکلی هم ندارن. واز طرفی دیگر خیلی ها هم که آدم های با سوادی هستن و من قبولشون دارم. با این کارها مخالفن. ولی واقعاً نمی تونم قبول کنم که خدا از لذت بردن من (که به هیچ کسی هم آسیب نمیزنه) ناراحت بشه.

ح: به نظرت کی میتونه حرف آخر رو بزنه؟

پ: شما بگید.

ح: اگه تو یک وسیله برقی گرون قیمت و حساس بخری،از کجا میفهمی که چطور باید ازش استفاده کنی که آسیبی نبینه و بهترین کارآیی رو داشته باشه ؟

پ: از کاتالوگش.

ح: کاتالوگش رو کی مینویسه؟

پ: کارخونه سازنده اش.

ح: وقتی تو اون جنس رو خریدی و پولش رو دادی، چه دلیلی داره که کارخونه تورو امر ونهی کنه و از بعضی استفاده ها منعت کنه وتو چرا باید به دفترچه راهنمایی که کارخونه نوشته عمل کنی ؟

پ: سودش به خودم میرسه چون اگه به دفترچه عمل نکنم خودم ضرر میکنم.

ح: قبول داری که دستورات سازنده هر وسیله در واقع دستور به تونیست بلکه خبر دادن به تو از یک واقعیت هایی درباره ی وسیله ای هست که مالکش هستی؟

پ: بله کاملاً.

ح: پس ببین نظر سازنده ات چیه. هرجا خدا میگه این کار واجبه یعنی برای اینکه جسم وروحت بهترین کارآیی و کم ترین آسیب رو داشته باشه این کار ضروریه و اگه میگه این کار حرومه یعنی این کار باعث آسیب به جسم یا روحت میشه. وگرنه خدا نه فقط از لذت بردن انسان از جنس مخالفش ناراحت نمیشه بلکه همون جوری که گفتم، اصلاً مرد وزن برای هم جذاب آفریده که از هم لذت ببرن.

پ: پس به نظر شما این کار اشکال داره؟

ح: به نظرمن، نه. به نظر سازنده من وتو.

پ: میشه بگین چه ضرری داره؟ آخه من که فقط یک رابطه عاطفی ودوستی میخوام!

ح: البته رابطه ای که فقط با یک جنس مخالف حاصل میشه.

پ: اگه خدا این دوستی رو منع کرده پس به این نیاز من چه جوابی میده؟

ح: ازدواج.

پ: حالا کو تا ازدواج؟

ح: بله قبوله که فاصله بلوغ جنسی تا ازدواج خیلی زیاده اما اگه بخوای از ازدواجت لذت کامل رو ببری باید این دوره محرومیت رو تحمل کنی.

پ: چه ربطی داره؟این دوستی برای ارضای عواطفه و ازدواج برای ارضای خیلی چیزای دیگه. من تا زمانی که بتونم ازدواج کنم با یک نفر دوست هستم که آرامش داشته باشم.

ح: یعنی بعد از ازدواج آرامش نمیخوای؟ 

پ: چرا.

ح: از همسرت یا بازم از دوست دیگه که کسی غیر از همسرت باشه؟

پ: نه دیگه، ما از اوناش نیستیم. اون موقع فقط همسر.

ح: اصطلاح بیسکویت قبل از غذا رو شنیدی؟

پ: منظورتون چیه؟

ح: یک روز مثلاً ساعت12 ظهر میری خونه وگرسنه ای اما به دلایلی قراره ساعت یک غذا بخوری. اگه تا قبل از غذا بخوای یک کیک یا بیسکویت یا شیرینی یا... بخوری، مامانت چه عکس العملی نشون میده؟ 

پ: میزنه توی سرم و میگه یکم جلوی اون شکمتو بگیری نمی میری که! صبر کن یه ساعت دیگه غذا میارم.

ح: مامانت از گرسنگی تو لذت میبره یا از خوردن تو ناراحت میشه؟ 

پ: هیچ کدوم.فقط میخواد اشتهام کم نشه و غذام رو کامل وبا لذت بخورم. 

ح: دوست دختر قبل از ازدواج هم حکم همون بیسکویت قبل از غذا رو داره!!هر قدر ازش لذت ببری به همون مقداراز لذت ارتباطتت با همسرت کم میشه حتی اگه این لذت بردن فقط در حد حرف زدن باشه. یا دست دادن یا... 

پ: تا حالا اینجوری نگاش نکرده بودم.

ح: یک جمله هم بگم شاید خیالت راحت تر بشه. 

امیر المؤمنین علی (علیه السلام) می فرمایند: برای هر کسی مقدار خاصی روزی مشخص شده (که البته راه هایی برای افزایش اون هست)و اگه کسی بخواد از راه حرام به روزی بیشتری برسه،به همون مقدار از حلالش کم میشود. لذت هم یکی از روزی های ماست. اگه قراره تو در عمرت100 واحد لذت ببری، میتونی همه اش رو از همسرت ببری و میتونی 10 یا 20 یا 50 تاش رو از بیسکویت قبل از غذا ببری وبقیه اش رو با همسر آینده ات. به نظرت تو کدوم حالت زندگیت گرم تره ؟

حالا بیایید به جای پسر دختر بزاریم و متن رو برای دختران بسازیم تا دختران هم مطلب رو درک کنند.

سه شنبه 1393/07/8 ساعت 16:00

زنی از خـا نه بیـرون آمد و سـه پیـرمـرد  را با چهـره های زیبا جلوی در دید.به آن ها گفت: « من شما را نمی شناسـم ولی فکـر می  کنم گرسنه باشیـد، بفرمائیـد داخـل تا چیـزی برای خوردن به شما بدهـم.»

آن ها  پرسیـدند:« آیا شوهـرتان خـانه است؟»

زن گفت: « نه، او به دنبـال کاری بیـرون از خـانه رفتـه.»

آن ها گفتنـد: « پـس ما نمی توانیـم وارد شویم منتظـر می مانیـم.»

عصـر وقتی شوهـر به خـانه برگشت، زن ماجـرا را برای او تعـریف کرد.

شوهـرش به او گفت: « برو به آن ها بگو شوهـرم آمـده، بفرمائیـد داخـل.»

زن بیـرون رفت و آن ها را به خـانه دعوت کرد. آن ها گفتنـد: « ما با هـم داخـل خـانه نمی شویم.»

زن با تعجب پرسیـد: « چـرا!؟» یکی از پیـرمردها به دیگـری اشاره کرد و گفت:« نام او ثروت است.» و به پیـرمرد دیگـر اشاره کرد و گفت:« نام او موفقیت است. و نام من عشق است، حالا انتخـاب کنیـد که کدام یک از ما وارد خـانه شما شویم.»

زن پیش شوهـرش برگشت و ماجـرا را تعریف کرد. شوهـر گفت:« چه خوب، ثروت را دعوت کنیـم تا خـانه مان پر از ثروت شود! » ولی همسـرش مخـالفت کرد و گفت:« چـرا موفقیت را دعوت نکنیـم؟»تا همیشـه در کارها موفق شویم.

فـرزند خـانه که سخنـان آن ها را می شنیـد، پیشنهـاد کرد:« بگـذارید عشق را دعوت کنیـم تا خـانه پر از عشق و محبت شود.»

مـرد و زن هـر دو موافقت کردند. زن بیـرون رفت و گفت:« کدام یک از شما عشق است؟ او مهمان ماست.»

عشق بلنـد شد و ثروت و موفقیت هـم بلنـد شدند و دنبال او راه افتـادند. زن با تعجب پرسیـد:« شما دیگـر چـرامی آییـد؟»       

پیـرمردها با هـم گفتنـد:« اگر شما ثروت را دعوت می کردید، عشق وموفقیت  نمی آمـدند و اگر موفقیت رادعوت می کردید،عشق وثروت نمی آمـدند. ولی هـرجا که عشق است ثروت و موفقیت هـم هست!

آری... با عشق هـر آنچـه که می خواهیـد می توانیـد به دست آورید.!

img