تبلیغات
علی دلفی - مطالب داستان
علی دلفی
لحظات خوبی را برای شما آرزومندیم.,, خوش آمدید,, ما را از نظرات ارزشمند خود مطلع کنید
img
درباره سایت
مشاهده مطالب سایت

درباره سایت

درباره ما

پروردگارا از تو سپاسگزارم که عقلی سالم به من عطا کرده ای که با آن بتوانم راه درست را از نادرست تشخیص بدهم. خداوندا همانطور که راه درستم را به من نشان داده ای از تو میخواهم مرا حفظ کنی که حاشیه های راه باعث لیز خوردنم نشوند. خدایا : نمیگویم دستم را بگیر ؛ سالهاست گرفته ای و من نادان بوده ام. الهی... کمکم کن راه حقیقی را دریابم. کمکم کن در راهی قرار بگیرم که جز خوبی چیز دیگری انجام ندهم. و بار الهی کمکم کن برای جامعه ام فردی مفید باشم...
وبلاگ علی دلفی در 20 اسفند 1392 از علی دلفی ساخته و منتشر شد. که در آن مطالبی همچون ؛ داستان ، فیلم ، صوت ، تصویر (عکس) ، شعر ، طنز ، و مطالبی دیگر ثبت شده اند.
این وبلاگ تا روز 27 بهمن 1395 همچنان کار خود را اینگونه ادامه داده بود. وبعد از آن با اتصال دامنه ی IR به سایت تبدیل شد و کارش را گسترش داد.
امیدوارم در وب سایت من لحظات خوبی را سپری کنید...
مدیر سایت
img img img
سخن روز
بزرگترین عیب برای دنیا همین بس که بی‌وفاست.
‐ حضرت علی علیه‌السلام
خداوندا مرا از کسانی قرار دِه که دنیاشان را برای دینشان میفروشند نه دینشان را برای دنیاشان.
‐ دکتر علی شریعتی
آدمی ساخته‌ی افکار خویش است فردا همان خواهد شد که امروز می‌اندیشیده است.
‐ مترلینگ

امکانات سایت

مطالب سایت

img img img
سه شنبه 1393/07/8 ساعت 16:00

در زمان های بسیار قدیم وقتی هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود؛فضیلت ها و تباهی ها در همه جا شناور بودند آن ها از بی کاری خسته وکسل شده بودند.

روزی همه فضائل و تباهی ها دور هم جمع شدند خسته تر وکسل تر از همیشه.ناگهان زکاوت ایستاد وگفت:بیایید یک بازی کنیم. مثلا قایم باشک؛همه از این پیشنهاد شاد شدند ودیوانگی فورا فریاد زد... من چشم میگذارم.و از آنجایی که هیچکس نمیخواست دنبال دیوانگی برود.همه قبول کردند او چشم بگذارد.وبه دنبال آنها بگردد.

دیوانگی جلوی درختی رفت و چشم هایش را بست و شروع به شمردن کرد.

یک...دو...سه...چهار...همه رفتند تا جایی پنهان شوند.

لطافت خود را به شاخ ماه آویزان کرد.

خیانت داخل انبوهی از زباله پنهان شد.

اصالت در میان ابرها مخفی گشت.

هوس به مرکز زمین رفت.

دروغ گفت زیر سنگی میروم اما به ته دریا رفت.

طمع داخل کیسه ای که دوخته بود مخفی شد.

و دیوانگی مشغول شمردن بود. هفتاد و نه...هشتاد...هشتاد و یک. همه پنهان شده بودند به جز عشق که همواره مردد بود و نمیتوانست تصمیم بگیرد. وجای تعجب هم نیست چون همه میدانیم پنهان کردن عشق مشکل است.

در همین حال دیوانگی به پایان شمارش می رسید...نود و پنج..نود و شش...نود و هفت...هنگامی که دیوانگی به صد رسید؛عشق پرید ودر بوته گل رز پنهان شد.

دیوانگی فریاد زد دارم میام دارم میام.اولین کسی را که پیداش کرد تنبلی بود؛زیرا تنبلی تنبلی اش آمده بود جایی پنهان نشده.ودومی لطافت را یافت که به شاخ ماه آویزان بود.

دروغ ته دریا هوس در مرکز زمین اصالت میان ابرها یکی یکی همه را پیدا کرد جز عشق!!

او از یافتن عشق نا اُمید شده بود.حسادت در گوش های دیوانگی زمزمه کرد: تو فقط باید عشق را پیدا کنی و او پشت بوته گل رُز است.دیوانگی شاخه چنگک را از درخت کند و با شدت و هیجان زیاد آن را در بوته گل رُز فرو کرد.و دوباره تکرار کرد تا با صدای ناله ای متوقف شد. عشق از پشت بوته بیرون آمد.با دست هایش صورت خود را پوشانده بود. و از میان انگشتانش خون بیرون میزد شاخه ها به چشمان عشق فرو رفته بودند و او نمی توانست جایی را ببیند. او کور شده بود. دیوانگی گفت: من چه کردم؟چگونه میتوانم تو را درمان کنم

عشق پاسخ داد: تو نمی توانی مرا درمان کنی،اما اگر می خواهی کاری بکنی؛ راهنمای من باش

و اینگونه شد که از آن روز به بعد عشق کور است و دیوانگی همواره در کنار اوست...

پنجشنبه 1393/07/3 ساعت 21:53

روزی روزگاری تاجر ثروتمندی بود که4زن داشت.

زن چهارم را از همه بیشتر دوست داشت. و او را مدام به خریدن جواهرات گران قیمت وغذاهای خوشمزه خوشحال میکرد.بسیار مراقبش بودو بهترین چیزها را به او میداد.

زن سومش را هم خیلی دوست داشت وبه او افتخار میکرد.

اگرچه واهمه شدیدی داشت که روزی او تنهایش بگذارد.

واقعیت این است که او زن دومش را هم بسیار دوست داشت.

او زنی بسیار مهربان بود که دائماً نگران ومراقب همسرش بود.

مرد در هر مشکلی به او پناه میبرد و او نیز به تاجر کمک میکرد تا گره کارش بگشاید و از مخمصه بیرون بیاید.

اما زن اول مرد،زنی بسیار وفادار و توانا بود که در حقیقت عامل اصلی ثروتمند شدن او و موفق بودنش در زندگی بود که اصلا مورد توجه مرد نبود. با اینکه از صمیم قلب عاشق شوهرش بود اما مرد تاجر به ندرت وجود او را در خانه ای که تمام کارهایش را با او بود حس میکرد و تقریباً هیچ توجهی به او نداشت.

روزی مرد احساس مریضی کرد و قبل از آنکه دیر شود فهمید که به زودی خواهد مُرد. به دارایی زیاد و زندگی مرفه خود اندیشید وبا خود گفت:"من اکنون 4زن دارم،اما اگر بمیرم دیگر هیچ کسی را نخواهم داشت و تنها و بیچاره خواهم شد"! بنابراین تصمیم گرفت با زناش حرف بزند وبرای تنهایی اش فکری بکند.

اول از همه سراق زن چهارمش رفت وگفت:"من تو را بیشتر از همه دوست دارم وبیشتر از همه به تو توجه کرده ام و انواع راحتی ها را برایت فراهم کرده ام، حالا در برابر این همه محبت من آیا در مرگ با من همراه میشوی تا تنها نمانم؟؟" زن با سرعت گفت:"هرگز" و مرد را رها کرد.

ناچار با قلبی که به شدت شکسته بود نزد زن سوم رفت وگفت:"من در زندگی تو را بیشتر دوست داشتم آیا در این سفر همراه من خواهی آمد؟"زن گفت:"البته که نه! زندگی در اینجا بسیار خوب است. تازه من بعد از تو میخواهم دوباره ازدواج کنم" قلب مرد یخ کرد.

مرد تاجر به زن دوم رو آورد وگفت:"تو همیشه به من کمک کرده ای . این بار هم به کمکت نیاز شدیدی دارم شاید تو از همیشه میتوانی در مرگ همراه من باشی؟؟"زن گفت:"این بار با دفعات دیگر فرق دارد. من نهایتاً میتوانم تا گورستان همراه جسم بی جان تو بیایم اما در مرگ،...متأسفم"!گویی صاعقه ای به قلب مرد آتش زد.

در همین حین صدایی او را به خود آورد:"من با تو میمانم،هرجا که بروی"تاجر نگاهش کرد،زن اول بود که پوست واستخوان شده بود.انگار سوءتغذیه،بیمارش کرده باشد.غم سراسر وجودش را تیره و نا خوش کرده بود و هیچ زیبایی و نشاطی برایش باقی نمانده بود.تاجر سرش را به زیر انداخت و آرام گفت:"باید آن روزهایی که میتونستم به تو توجه میکردم و مراقبت بودم..."


در حقیقت همه ما چهار زن داریم!


الف: زن چهارم بدن ماست که مهم نیست چقدر زمان و پول صرف زیبا کردن او بکنیم وقت مرگ،اول از همه او ما را ترک می کند.


ب: زن سوم دارایی های ماست.هر چقدر هم برایمان عزیز باشند وقتی بمیریم به دست دیگران خواهد افتاد.


ج: زن دوم که خانواده و دوستان ما هستند.هر چقدر هم صمیمی و عزیز باشند، وقت مردن نهایتاً تا سر مزارمان خواهند ماند.


د: زن اول که روح ماست.غالباً به آن بی توجهیم و تمام وقت خود را صرف تن وپول و دوست میکنیم.او ضامن توانمندیهای ماست. اما ما ضعیف و در مانده رهایش کرده ایم تا روزی که قرار است همراه ما باشد،اما دیگر هیچ قدرت و توانی برایش باقی نمانده است.

یکشنبه 1393/03/25 ساعت 15:26

به نام بهترین سرآغاز

روزی سراق جوانی دختر زیبا رو وخشگل آمد.گفت: می خوام زنت بشم. آن جوان هم گفت باشه. او سراق پـد ر خود رفت وقضیه را به آن گفت. ولی پدر گفت:آن باید زن من بشود.پسره گفت: نه اون مال منه و با هم به خا طر آن دعوا کردند. سراق پدر بزرگ آن جوان رفتند. او هم گفت:نه برای تو نه برای اون!آن زن باید مال من بشه.وآن ها هم همینطور دعواشون شد.سراق رئیس پاسگاه رفتند.آن هم گفت نه باید زن مــن بشه. سراق قا ضی رفتند. آن هــم همینطور گفت:باید زن من بشه.و در آخرهمه سرا ق رئیس بزرگ رفتند و آن هم همین جمله را تــکرار کرد.این بار خود دختر نظر داد. چرا همه شما بر من دعوا می کنید؟؟؟

هر کدومتون منو بخواد باید این کار را بکنه.مــن می د ویدم و همه به دنبـال من بدوید. هر که به من رسید ومن را گرفت من زن آن می شوم. دختره دوید و هــمـه دنبال آن دویدند.هی دویدند ودویدند ودویدند.تا که به حفره ای رسیدند وهمه در آن حفره افتادند!!!دختره گفت:دیدید همه ی شما نتونستید مرا بگیریدحالا مرا شناختید کی ام؟؟ همه گفتند نه!! گفت:من دنیا هستم واین حفره قبر تان است.

وسر انجام. هر که دنبال دنیا بدوه نمی تونه به آن برسه.بیایید عبرت بگیریم که دنیا چیزی بی ارزش اسـت. اگه آن را دنبال کنیم نمی توانیم به آن برسیم.و نگذاریم. بخاطر دنیا آخرت را خراب کنیم. بیایید از همین لحظه از دویـدن دنبال دنیا بأیستیم و دنبال خوبی های پروردگارمان بدویم. بیایید خوب چشمان را بــــاز کنیم و زشتی های دنیـا را ببینیم.اگه دنبال دنیا نرویم خود دنیا دنبال ما می آید ولی مواظب باشیم گولش را نخوریم.

1393/3/25

img